بروز ترین سایت جن



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

صندلی بازبی این صندلی که در تصویر مشاهده می‌کنید، روزی متعلق به قاتل مشهور «تامس بازبی» بوده است. او که به حکم قتل پدر زن خود، «دنیل آئوتی» در سال ۱۷۰۲دستگیر، دادگاهی و محکوم به اعدام شد، یک روز پیش از اعدامش آخرین درخواست خود را اعلام کرد. تامس از دادگاه خواست تا برای آخرین بار در رستوان همیشگی خود غذا بخورد. با این‌حال، زمانی که غذایش را تمام کرد، پشت میز خود ایستاد و با صدای بلند این جلمه را به زبان آورد: «باشد که مرگ ناگهانی به سراغ کسی بیاید که جرأت نشستن روی صندلی من را داشته باشد.» از آن روز به بعد حدود ۶۳ نفر از افرادی که روی صندلی نشسته بودند، به طور ناگهانی مردند. بعضی از آنها درست لحظاتی پس از نشستن جان خود را از دست دادند. هنگامی آمار مرگ بیش از حد شد، رئیس رستوران این صندلی را در سال ۱۹۷۲به موزه تریسک در انگستان اهدا کرد. اگر روزی به این موزه رفتید، بدون‌شک از طرز قرار گرفتن این صندلی تعجب می‌کنید. مالک موزه برای جلوگیری از مرگ افراد، آن را ۱.۵ متر بالاتر از سطح زمین آویزان کرده است.


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/702
  • کلمات کلیدی: صندلی ,موزه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام دانیال هستم 20 سالمه، وقتی 13 ساله بودم مامانم هر شب کارای عجیب میکرد مثلا دعا میخوند چفتک در هارو چک میکرد اسفند دود میکرد هر شب تکرار میشد، واسه من سوال حتی گاهی اوقات از من میپرسید کسی رو ندیدی کسی باهات حرف نزده؟ من چون سن کمی داشتم زیاد توجه نمیکردم به کاراش،من چون بابا ندارم منو مامانم تنها هستیم بابام وقتی کوچیک بودم فوت میکنه و مامانم پدری کرد برام ...

 

 

 

اینو هیچ وقت یادم نمیره شب ها مامانم همیشه مراقب من بود انگار از چیزی میترسید که اتفاقی چیزی برام نیافته راستش منم کمی ترس برم میداشت، تا اینکه یک شب خیلی حال مامانم بد بود و زود خوابید، من اون شب بيدار بودم نقاشی میکشیدم، اون شب رو خوب یادمه صدایی از حیاط شنیدم که باعث شد من برم داخل حیاط، حیاطمون خیلی کوچیک بود دو چهار متر تا در خروجی فاصله داشت، تاریک بود بلند شدم رفتم داخل حیاط یکی رو دیدم با لباس بلند تیره و کثیف، خیلی ترسیدم اصلا حرکت نمیکرد سریع رفتم داخل خونه پیش مامانم دراز کشیدم و خوابیدم، بعد من به مامانم در مورد اون گفتم مامانم بهم گفت پسرم اون چیزی نبود تو فکرش نرو، ولی من میدونستم مادرم داره مخفی میکنه، خلاصه بگم براتون وقتی بزرگ تر شدم مامانم در مورد اون یک چیزایی بهم گفت، وقتی من به دنیا اومده بودم پدرم در  اثر بیماری قلبی فوت کرده بود ، مامانم کسیو نداشت و مجبور بود همیشه از من مراقبت کنه ، بهم میگفت موقعه ای که تنهات میزاشتم ی پیرزنی همیشه بالا سرت میومد و من از از ترس بیهوش میشدم تا اینکه یک مدت دیگه ندیدمش، ولی هنوزم که هنوزه یک چیزهایی رو حس میکنم..


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/701
  • کلمات کلیدی: داخل ,خیلی ,چیزی ,میکرد ,رفتم داخل
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام ی واقعیت بدی رو میخوام براتون تعریف کنم نصف شب بود که از خواب پریدم...صدای تق تقی رو شنیدم راه به راه دنبال صدا میگشتم...صدا از در خونه بود کمی که توجه کردم دیدم در میلرزه...رفتم از پنجره بیرون رو نگاه کردم سایه رو دیدم که ایستاده...مثل اینکه اینا رو برگردوندم...خودم رو دیدم که دراز کشیدم و تخت خوابیدم...گیج شده بودم...دهنم چفت شده بود...رفتم تو اتاق داداشم تا بیدارش کنم...خواستم دستم رو روی شانه اش بزارم ولی دستم رد میشد...از موضوع که باخبر شده بودم...رفتم تو اتاق خودم...روی جسم خودم دراز کشیدم و با کلی ترس خوابیدم...صبح بیدار شدم همه چی عادی بود...رفتم پیش مولایی ...میگفت اون سایه عزرائیل بوده...این داستان واقعا واقعی بود ممنونم ک خوندین...


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/699
  • کلمات کلیدی: دراز کشیدم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

 

سلام من ارمیام و 25سالمه

داستانی که میگم داستان زندگیه خودمه و واقعی که من این چیزارو واسه کسی تعریف نمیکنم.

نزدیک به پنج شش ساله که کسی دعایی خونده و بانفرینش همزادم و بیدار کرده اینو از دعانویسی شنیدم

من شدیدا بااین جورچیزا حال میکنم و نمیترسم ولی نامزدم میترسونم

البته دست خودم نیست و وقتی همزادم میاد خودش میفهمه.

خلاصه بگم یروز که همراه نامزدم و خانوادش به اطراف روستایی درکوه های شمال برای تفریح رفتیم و قرار بود شب مستقر شیم تاصبح فرداش بریم کوه نوردی هوا آفتابی و تقریبا گرم بود امامن از همون ابتدا حس خوبی ب این روستانداشتم شب قبل از خواب همه ی خانواده و دوستان درحال تصمیم گیری بودن که کجابرن من لحظه ای تنهابه آشپزخانه رفتم تادر سینک مسواک بزنم که از پنجره شخصی رادیدم که در هوا معلق بود فقط چهره اش واضح بود و لبخندی بعنوان تمسخر روی لبش منم که اخره نترسی؛روبهش گفتم چرامیخندی؟و در لحظه ای غیب شد ک همون لحظه صدایی انگارکه زیرگوشم نفس میکشید گفت فردا باران سختی میبارد و نیش خنده ی صداداری زد و رفت.

من هم که اعتقاد شدیدی ب این حرفهاداشتم وارد جمع انهاشدم و درحالی ک میخندیدند گفتم فردا باران میبارد حس خوبی ندارم.و ب جای خوابم رفتم.

صدایشان راشنیدم ک برادر نامزدم گفت فردا هوا افتابیست و هواشناسی هم این راگفته و همه باهم صحبت کردندو توجهی ب حرفم نکردند.

همسرم که میدانست من روی هوا حرفی نمیزنم پیشم امد و پرسید ک چه شده منم گفتم حس خوبی ندارم او هم ب من باور کامل داشت.(ببخشیدطولانیه ولی واقعی و جالبه)خلاصه صبح فردا با ترسی ک درچهره همسرم دیدم رو ب انهاگفت ک ما در خانه می مانیم و انهابا کلی غرغر و تمسخر رفتند و مرا دیوانه خواندند

ساعتی گذشت که آسمان ب ترض وحشتناکی سیاه شد و رعدو برق های خفه ای ارآسمان شنیدیم خوشحال از اینکه حرفم درست بود و ناراحت از اینکه چقدر همسرم ترسو و خاکتوسر بود همزادم را در گوشه ای از اتاق یافتم که گفت جویای حال خانواده شوم(خانواده ی همسرم که ب کوه رفته بودند).

هرچه تماس گرفتیم پاسخ ندادند عاقبت پس از پنج ساعت بی خبری ساعت حدودا 5یا6 غروب صدایشان از حیاط ب گوش رسید همه زخمی امدند و ماجرا را جویاشدم 'از زبان برادر همسرم':

همین که پا ب جنگل گذاشتیم صداهای وحشتناکی می امد اول انهارا مسخره کردیم و بعد هم کلی خندیدیم و ادایشان را در اوردیم اما وقتی زنم و مادرم تصویری از چیزی ک ماندیدیم لای درختان گفتند ترسیدیم و پا ب فرار گذاشتیم اما همان موقع اسمان پس شد و باران شدیدی گرفت ک همانجا صدبار عذرخواستم ک چرا به ارمیا(مرا

میگفت)دیوانه خطاب کردم اما راه برگشت آنقدر گل و پست بود ک زخمی شدیم همه حس میکردیم ک کسی دنبال ماست.

اخرش هم معنای این اتفاق رانفهمیدیم اما بعد ها خبررسید که در رسانه پخش شد ک زیر آن جنگل قبرستانی بزرگ و قدیمی بوده و صاحب خانه برای اینکه نترسیم چیزی ب مانگفته چون فکرنمیکرده که اتفاق بدی بیوفتد.

ممنون که چشمای قشنگتون و خسته کردید.


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/698
  • کلمات کلیدی: همسرم ,باران ,اینکه ,گفتم ,لحظه ,نامزدم ,خوبی ندارم ,فردا باران
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.
   

سلام اسم من سانجانا هس وداستانی که میخام بگم مال سه سال پیشه . اون موقع پدرو مادر من برای چند روز رفتن دبی ولی من به خاطر درسام نتونستم برم روز اول و دوم خوب بود ولی روز سوم از دانشگاه که برگشتم خونه ،خونه فضای خیلی سنگینی داشت انگار رو هوا بودم و یه چیزی نمیزاشت نفس بکشم انگار یه اتفاق عجیب از اومدنم افتاده بودو منم از هیچی خبر نداشتم بی خیال شدم و رفتم دوش گرفتم و توی حمام هم همش احساس میکردم یکی باهام اونجا هست وتا شب همش احساس ترس داشتم و نمیدونستم دارم چی کار میکنم . زنگ در خوردو وقتی رفتم واز کردم دیدم دوستمه خوشحال شدم ولی یه حالت عجیبی تو چشماش بود واون که هیچ وقت دامن بلند نمیپوشه این دفعه پوشیده بود و ساعت ۱۱شبم اومده بود به نظرم عجیب اومد ولی بیخیال شدم اومد تو و نشست خیلی سرو سنگین بود منم گفتم تو شکلات بخور تا برات ابمیوه بیارم هیچی نگفتو یه جوری که انگار ازمن بدش میاد سرشو برگردوند منم ابمیوه اوردمو نشستم که ازش بپرسم چی شده یه دفعه چشمم به دامنش افتاد که پاینش رفته بود بالا و پاهاش مثل سم اسب بود از تعجب چشمام گرد شد یه نگاه به پایین انداختو یه نگاه به من با دقت به صورتش نگاه کردم و دیدم چشماش حالتش مثل چشمای گربست یه دفعه از جاش بلند شد منم از ترس بی هوش شدم و دیگه نفهمیدم چی شد وقتی به هوش اومدم ساعت ۴صبح بود سرگیجه شدید داشتم بدنم خیلی درد میکردو میسوخت خودمو که نگاه کردم دیدم دستام و گردنم زخمه و انگار با چاقو روش خراش زدن .کمرم و پاهامم همینطوری بود .تا وقتی پدرو مادرم اومدن دانشگاه نرفتم و او ن زخما خیلی درد میکرد و نمیتونستم تکون بخورم بعد دوروز پدرو مادرم اومدن و همه چیو گفتم اونام منو بردن پیش یه دعا نویس و اون گفت تا حالا اب جوش ریختی زمین گفتم اره یه بار لاک ریخت رو سنگ اشپزخونه منم چون استون نداشتم خاستم جوش پاکش کنم پرسید چه ساعتی بود گفتم بعدازظهر بود اون گفت تو ابو ریختی رو یه جن وحالا اومده که اذیتت کنه باید خیلی مراقب باشی واون یه دعا داد بهم و گفت با این دعا اونا ازت دور میشن تا پنج سال اینو همیشه همراهت داشته باش و بعدش چله بگیر دیگه نمیان . حالام سه سال گذشته و من اون دعارو همیشه با خودم دارم وتا حالا که چیزی نشده جای اون زخما هنوز تو بعضی از جاهای بدنم هست هروقتم کسی میپرسه اینا جای چیه هیچ جوابی ندارم بدم . این داستان کاملا واقعی بود. ممنون که خوندین 


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/697
  • کلمات کلیدی: خیلی ,گفتم ,انگار ,پدرو ,مادرم اومدن ,پدرو مادرم ,نگاه کردم ,کردم دیدم ,پدرو مادرم اومدن
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام نازنین هستم این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم برای ۳،۴سال پیشه خونه ی عموم مستجر بود کناره خونمونه خونه ی عموم خانومه و پسرش همش میگفتن جن میبیننو خونه ی عموم جن داره بعد این خانومه همیشه میومد خونه ی ما تعریف میکرد من خیلی میترسیدم حتی تو اتاقم تنها نمیموندم شبا همش خواب جن میدیدم ساعت۲،۳بیدار میشدم انقدر بسم الله میگفتم تا خوابم ببره ی شب خونه ی عمم بودم چراغا همه خاموش بود منو عمم دراز کشیده بودیم داشتیم فیلم میدیدیم دخترعمم رفت تو اتاق من برگشتم دیدم دخترعمم رفت ی سمت دیگه اتاق بعد کنار تختش پتو بود رفتم پتو رو شوت کردم دخترعمم زیر پتو بود یهو دیدم بلندشد دماغشو گرفتو رفت دماغش شکست من مونده بودم اخه دیدم که دختر عمم رفته بود ی سمت دیگه اتاق،ولی به کسی چیزی نگفتم ی شب دیگه هم خونه عمم بودم نصفه شب بود همه خواب بودن برگشتم بیرون اتاقو دیدم دیدم ی سایه ی سیاه با قدبلند به سرعت رفت تو دیوار خیلی ترسیدم ولی بازم چیزی نگفتم،ی روزم خونه ی عموم بودم عمو زن عموم رفتن ی جا دیدن من میترسیدم اما چیزی نگفتم قبول کردم خونه بمونم اونا رفتن من داشتم سکته میکردم در خونه هم باز بود همش رو ایوون بودم حیاط عموم اینا هم خیلی بزرگه و پر درخت وقتی که برگشتم تو دیدم تو آشپزخونه کنار اپن ی چیزه سیاه بود انگار منو نگاه میکرد بسم الله گفتم رد شد بعد گریم گرفت سریع رفتم بیرون دیدم عمو زن عموم اومدن بهشون نگفتم هرچی پرسیدن عموم همش مسخرم میکرد‌،خیلی اتفاقایه دیگه هم افتاد اما به هرکی گفتم مسخرم میکردن حتی چند بار به مامانم گفتم منو ببر پیش ی دعانویس بعد دیگه کم کم ترسم ریخت حتی شبا تا ساعت ۹هم خونه تنها میموندم تا ۱ماه پیش که با کانال شما اشنا شدم نشستم کل داستانارو خوندم ی فیلم جن گیری هم دیدم از اون موقع تا حالا شروع کردم به خوندن داستانو رمان ترسناک ترسم هم شروع شد به معلم دینیم گفتم کلی دعوام کرد گفت برای آیندت بدهو از این چیزا منم سعی کردم نخونم اما نمیشه خیلی دوس دارم با ی جن دوست بشم اما میترسم خیلی ببخشید اگ زیاد بود


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/694
  • کلمات کلیدی: خونه ,عموم ,خیلی ,گفتم ,نگفتم ,دخترعمم ,چیزی نگفتم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام دوستان وخسته نباشین داستانی که میخام براتون تعریف کنم عین واقعیت هست و انشالله به اهمیت موضوع این واقعه پی ببرین و واقعیت هارو قبول کنیم،

داستان من بر میگرده دوران جوانی من وقتی که ۱۵-۱۶سال داشتم اول از این بختک شروع شد و چون من زیاد تو وادی این مسایل نبودم زیاد جدی نمیگرفتم و تا یک شب که خواب بودم دیدم سنگین شدم و حالات خفگی داره دست میده به من به حدی که خودم میفهمیدم که دارم نفسهای اخر میکشیدم که یک دفعه نور سفیدی از لای درب دیده شد و من سریع خودمو چرخوندم فقط یک لحضه یک حاله سیاه مثل بخار دیدم که رفت داخل کوشه اتاق ناگفته نماند که اونطرف که رفت یک درخت اقاقیا در بیرون قرار داشت که دیدم درخت شروع به لرزش کرد تا این قضیه گذشت که من برای دوران خدمت به دوره اموزش اعزام شدم در پادگان شهید همت روانسر تا یک ماه اول که خوب پیش رفت تا اینکه یک شب دوستم چون پاهاش درد داشت وراه نمیتونست بره منم دلم براش سوخت وگفتم محمد من به جات میرم چون مسول غذا بودم پست نداشتم ولی اون شب قسمت من شد که برم به خواسته خودم به هر 

حال ساعت ۱۲رفتم اسلحه خونه خشاب تیر و اسلحه مو گرفتم راه افتاد به سمت برجک پست تحویل گرفتم یک نیم ساعتی گذشت 

در کنار برجک اهنی یک برجک سیمانیم قرار داشت باید خارج اینها در شب نگهبانی میدادیم

و یک دفعه دیدم که یک نفر با سرعت رفت داخل برجک اهنی

منم از ترس این که میگفتن همش اونجا کموله یا همون مجاهدین خلق هستن میان با الماس سر تونو میزنن دیگه مو به تنم سیخ شده بود اسلحه رو مصلح کردم فشنگهای مشقیمو در اوردم گفتم 

بادابا هر چی بود میزنم رفتم هی گفتم کیه دیدم جواب نیومد ایست دادم دیدم نه گفتم خیالاتی شدم که باز دیدم یکی رفت تو برج سیمانی گفتم دیگه مهدی امشب کلکت کنده هست وبا ترس لرز اومدم پایین رفتم طرفش با ترس گفتم میزنم دیگه هرچی بود بازم دیدم رفت لای درخت کنار برجک

اسلحه رو بردم داخل درخت چک کردم خبری نبود هنوز تو حالات توهم فکر میکردم هستم و از برجک فاصله گرفتم

یک نیم ساعت به تایم پایان پستم بود که ساعت ۱:۳۵دقیقه ساعتم چک میکردم در حال چرخش به سمت سایت که میخاستم بچرخم در جا قفل شدم دیدم که یک نفر شکل خودم اسلحه سر دوش و کلاه روبروی من ایستاده با خودم گفتم مگه مثل من کسی دیگم هست که داشتم به پایین پاش نگاه میکردم دیدم پاهاش سم داره و زانوش بر

عکس هست دیگه طاقت نیاوردم و به پشت قش کردم .

تا اینکه پستی بعدی که اومده بود هی منو صدا زده بود 

دیده من روی زمین قش کردم و اب میزنه تو صورتم به حال میام که منو میبرن اسایشگاه منم هیچی نگفتم که بچه ها بترسن و تا یک هفته تب لرز داخل اسایشگاه افتاده بودم .

که دیگه بعد از اون داستان برام عادی شده بود و گه گداری میبینمشون ولی قدرت تکلم ندارم و بدنم سرد میشه قفل میکنم ً

ولی دوستان عزیز این یک واقعیت هست که در کنار ما انسانها این موجودات زندگی میکنن من با خیلی از کسانی که در این رابطه فعالیت داشتن حرف زدم ولی اونهام گفتن فقط خودت باید بخای که ترستو کنار بزاری تا بتونی با اینها حرف بزنی گاه شده من در حال رانندگی در شب کنار جاده میبینمشون ولی به روی خودم نمیارم تا بچه هام نترسن .

خب انشالله که خسته نشده باشین

از اتفاقات دیگم در وقت دیگه براتون میزارم و عکس سربازیم رو که در (روانسر کرمانشاه)گرفتمو براتون میزارم.

مهدی هستم از مشهد


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/692
  • کلمات کلیدی: برجک ,گفتم ,درخت ,داخل ,میکردم ,مهدی ,براتون میزارم ,برجک اهنی ,کنار برجک ,قرار داشت
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

‌سلام من سحر هستم داستانی که میگم بر میگرده به ۷٬۸ سالگی خودم وقتی با دختر عمو هام از سر حماقت مینشستیم جن گیری میکردیم من هم تنها کسی بودم که بین اونا مثلا وقتی دستشو میزاشت روی سکه سکه حرکت میکرد ولی واقعیت این بود که حرکت نمیکرد ! و من خودم حرکتش میدادم من خیلی مدت طولانی این بلا رو سرشون میوردم و خودم سکه رو تکون میدادم اما توی همین مدت حس میکردم که هوای دورو برم بعضی وقتا سنکین میشه و شبا ی جیزایی دورمن حتی بابام دائم بهم میگفت دست از سر این چیزا بردار داری خودتو بدبخت میکنی ولی من نمیفهمیدم و فک میکردم فقط حرفه و.‌. در واقع پیش خودم میگفتم تا نبینم ۱۰۰٪ حضورشونو باور نمیکنم خب فقط حس میکردم ک هستن اما چیز بیشتر نه‌. خلاصه من ادامه میدادمو بعضی وقتا توی خوابو بیداری یه صدا های عجیبی مثل سوت میشنیدم بعضی وقتا هم یکی انگار میومد دم گوش من نفس میکشید ولی من کلا آدم پوست کلفتی بودمو همه چیزو به توهم میگرفتم و بیخیال میشدم یروز صب ک طبق معمول از سرویس مدرسه جا مونده بودم با بابام راه افتادیم ک منو برسونه مدرسه بابام توی راه بهم گفت چت بود نصف شب تلوزیون باز کرده بودی راستی؟ منم گفتم من باز نکردم گفت من ۵ صب از صدای تلوزیون بیدار شدم یکی صداشو باز کرده بود تا درجه آخر ! اینو ک گفت برای اولین بار حس کردم ممکنه جنی هم در کار باشه بعد از اون چشمتون روز بد نبینه برادرم که ۵ سال از من کوچکتره شبها توب خواب راه میرفت حتی یه شب ساعت ۳ رفته بود از خونه بیرون طبقه ی بالا در همسایمونو زده بود و شروع کرده بود گریه کردن بالشتشم توی دستش بود و خونی بود ! بعد چشماشم باز بوده خلاصه همون راهو هم برگشته و درو هم بسته و رفته کنار مامان بابام خوابیده صبحشم اصلا هیچی یادش نبود ( داداشم بیماری راه رفتن توی خوابو نداره چون فقط یک روز خاص در هفته اینکارو میکرد و با چشمای باز و حتی حرفم میزد پلکم میزد اما فرداش هیچی یادش نمیومد ) همسایع ها حتی متوجه شده بودن ک یه خبری توی خونه ی ما هست حتی یکبار انقد توی خونمون سر و صدا شده بود در حالی ما مسافرت بودیم که همسایه ها درو شکوندن ک نکنه دزد اومده بعد دیدن هیچی نیست !!!!! بابامم بار ها و بارها میگفت ک از خونه پول و طلا گم میشه ولی خب کاریشم نمیتونستیم بکنیم تا وقتی ک با یه آخوند حرف زدیم و اون اومد از یه آبی ک بهش دعا خونده بود به دیوارای خونمون پاشید بعد اون خیلی بهتر شد اوضاع و دیگه داداشمم اونجوری نشد منم سراغش نرفتم «داستان کاملا واقعی»


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/693
  • کلمات کلیدی: بابام ,خونه ,هیچی ,کرده ,میکردم ,وقتا ,بعضی وقتا ,هیچی یادش
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.
  

تا الان داستان های زیادی رو خوندیم ولی این ماجرای زندگی منه نه داستان و قصه

من و برادرم ازسن 12 سالگی یتیم شدیم و پدرم رو از دست دادیم وضعیت مالی انچنانی هم متاسفانه نداشتیم درکرج زندگی میکردیم مادرم سر بدنیا اوردن برادرم که از من یک سال کوچیکتره کمخونی شدید گرفت که این موضوع باعث شد اونم یک سال بعد از فوت پدرم از دست بره و ما بریم تهران خونه پدربزرگم بلاجبار 

اونا زیاد مارو دوست نداشتن و اصلا نمیخواستن مارو ببینن چون پدرم با مادرم بدون رضایت خانوادش ازدواج کرده بود پس اتاقی ک دراختیار ما بود زیرزمین بود 

هراز چند گاهی میدیدم وسایل برادرم گم میشه مداداش خودکاراش اونم میومد به من قر میزد یروز ما زودتر از داداشم تعطیل شدیم ولی داداشم هونه بود خب منم گفتم حتما اومده خونه دیگه ساعت شد 12:30 دیدم در زدن داداشم خسته اومد تو از مدرسه.اینا الائم اولیه بود دیگه صبرم لبریز شده بود ب پدر بزرگم گفتم اونم گفت تو عقب مونده ای یک شب اومدم برم دسشویی ک تو خونه طبقه بالا بود از زیر زمین ک دراومدم دیدم مامان بابام تو حیاط نشستن دارن بهم نگاه میکنن منم رفتم سمتشون بهم گفتن مواظب برادرت باش من هم ترسیده بودم هم خوشحال چون دیدمشون ولی اینکه مواظب داداشم باشم و نفهمیدم گذشت چند روز تا برادرم بشدت مریض شد بردمش دکتر بهش دارو داد اما اثر نکرد تو خواب حرفای عجیب میزد با کسی حرف میزد که ناشناس بود میگفت تو کی هستی چی میخوای

بالاخره تو خواب مامانمو دیدم ک گفت ببرش پیش اقا حسین، اقا حسین دوست بابا بود ولی چرا باید میبردم پیش اون

خب بی دلیل بود منم بچه بودم پس نبردم یک شب از خواب پریدم دیدم داداشم تو خواب راه میره دست شخصی رو گرفته بود و بابا صداش میکرد حس کردم نیاز ب پدر داره اومدم ببرمش رو تخت چنگم زد خودمو کشیدم عقب این ماجرا ادامه داشت و هرشب اون تو خواب راه میرفت تا یک شب تو اتاق نشستم به حال خودمون گریه کردم میگفتم چرا اینجوری شد که صدا میومد که میگفت من از جنس تو نیستم و موهامو میکشید خب دیگه مسلم بود برام چه اتفاقی داره میوفته شبا داداشم راه میرفت منم خودمو میزدم به اون راه و بهش توجه نمیکردم خیلی جالبه که بگم بسم الله هم اثری نداره جسم برادر من تحت تاثیر اون بود از دور کنترل میشد بعضی وقتا خودش و بعضی وقتا اونه، از اون سرماخوردگی عوض شد 

حالا من 18 سالمه خیلی دیر ب فکر میدا کردن دوست پدرم اقا حسین افتادم

برادرمو نمیتونم ببرم پیش شخصی ک کمکمون کنه چون اون جن یا هر چیزی ک نمیدونم باهاشه و کسیم نمیتونم بیارم خونه بخاطر پدربزرگم به صحنه های خیلی بد عادت دارم ولی اینکه برادرم داره از دستم میره و روحش در عذابه ناراحتم میکنه

 
بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/696
  • کلمات کلیدی: داداشم ,برادرم ,خواب ,پدرم ,خونه ,خیلی ,بعضی وقتا
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

زندگی در دنیای اجنه(پارت1)

 

سلام خدمت افراد این وبلاگ و تمام کسانی ک این داستانارو میخونن

نمیگم داستانو باور کنین چون حقیقته و باورش ب خودتون بستگی داره

اسمم رو نمیگم،جن گیر هستم،یعنی بودم،و بعد از اتفاقاتی از جن گیری ک احظار کناره گیری کردم

حالا از اول میگم چی شد ک شما سمته این چیزا نرین

12سالم بود و تو خونه ی مادربزرگم بودیم پسرخاله هامم بودن ک گفتن بیاین احظار روح کنیم،،منم ب دلیل طبع خیلی شوخی ک داشتم گفتم منم هستم،کارشونو انجام دادن و یهو وسط احظار من پاشدم گفتم حوصله ندارم،پسر خالم گفت نباید پامیدی و حلقه رو بهم زدی و بد میشه برات،،منم گفتم هر چی بادا باد

اما

اون شب گذشت،،و من هر لحظه حس میکردم ک کسی پشتمه،منم ک واقعا کله خر بودم ،هر موقع حس میکردم یکی پشتمه زود برمیگشتم و میگفتم ول کن دیگه بابا حوصله ی تورو ندارم،(اگه اینو حس میکنین،هیچ وقت کاره منو نکنین،چون جنی ک پشتتونه حس میکنه شما تمایل دارین ب ارتباطه باهاش و وارد زندگیتون میشه)،این حسای عجیب گذشت و گذشت و من هر روز ب طور ناخواسته بیشتر وارد این بحثهای جن و ارواح میشدم،،چند سالی گذشت و من 16سالم شد،،بدون این ک خودم بدونم دورم چند نفر از اون دنیا جمع کرده بودم ک واقعا مراقبم بودن اما واسه هدفای خودشون مراقبه من بودن،هدفشون دوستام بودن

تو مدرسه بودیم،رفیقم یهو پرید وسط گف ما پنجشنبه شب میخایم احظار جن کنیم،تو جمع صد نفری چهار نفر اومدن خونش ک یکی من بودم ک کاش نمیرفتم

 

 


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/703
  • کلمات کلیدی: احظار ,گذشت ,گفتم ,دنیای اجنه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

زندگی در دنیای اجنه(پارت5)

 

این اخرین قسمت داستانمه

 

و زمانیه ک دیگه از کارام خسته شدم و میخام برگردم و اما مشکلاته آدم شدنم

 

تو این قسمت تقریبا 17سالم شده بود

ی شب مثه بقیه شبا نشستم و احظارمو انجام دادم،اما یکم فرق داشت

خسته بودم ،هیچکیو دورم نداشتم و از کنار هر کی رد میشدم میترسیدن 

میخاستم تمومش کنم،میدونستم ک یا میمیرم یا نجات پیدا میکنم

 

موقعی جنو احظار کردم ،بهش گفتم ک دیگه نمیخام از زندگیم برین بیرون ،،ن تنها تو همتون باید ترکم کنین

خییییلی عصبی شد

بیش از حد

یهو دیدم رو اتاق دیوارم داره بدو بدو میکنه و جیغ میکشه ،بهش گفتم ساکت شو خانوادم میفهمن ،گف صدامو فقط تو میشنوی

منم بلند شدم ،ترسی ازشون نداشتم چون باهاشون زندگی کردم،،پاشدم و بهش گفتم همونجا واستا،،واستاد و با چشمای وحشتناکش بهم نگا کرد(اگه براتون پیش اومد سرتونو بندازین پایین و ترسی از خودتون نشون ندین)اما من همینجور بهش نگاه کردم،حالتش عوض شد و طوری رو دیوار نشست ک انگار میخاد حمله کنه،،فهمیدم،،بهش گفتم از جات تکون نمیخوری،،دروغ چرا،یه مقدار بعد از مدتی ترسیدم

بهم گف من از زندگیت میرم ولی خانوادتم با خودم میبرم،،گفتم هیچکار نمیتونی بکنی

گذشت و یه هفته بود ک احظاری نکرده بودم،خاله ام زنگ زد ک دختر خالمو تو جنگلای شمال کشتن،،دخترخالمو دوس داشتم،یکم فهمیدم قضیه چیه ،،اما میگفتن با گلوله ی شکارچی مرده،،اما رو تنت هیچ رده گلوله ای نبود،،انگار خفه شده بود

از اینم گذشت

هفته بعد ک تو حموم بودم،،ی چیزی تو ذهنم پیچید،،داشتم اتفاقا اخیر رو تو ذهنم مرور میکردم،،تو حال خودم بودم ،،دیدم در حموم


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/705
  • کلمات کلیدی: گفتم ,قسمت ,زندگی ,،بهش گفتم ,دنیای اجنه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

زندگی در دنیای اجنه(پارت3)

 

خونه ای داخلش بودیم ،قدیمی و بود ،تو یه محله ی کهنه ی بازسازی شده

اتاقه من فقط دیوار بود و ی در،،پنجره نداش و کارم راحت بود

 

نمیدونم باورتون میشه یا ن

اما علاقه خیلی زیادی داشتم ب احظار

و هر شب ساعت دو یا سه بیدار میشدم و یکیو احظار میکردم 

یه شب پدر بزرگمو تو خواب دیدم ک شهید شدن،،بهم گف خواهشا از این کارت بیا بیرون ک برات بد میشه

تو خواب خیییلی خواهش کردن و من فقط فقط میخندیدم

شبه بعدش مهمون داشتیم

از ی استان دیگه

اومدن تو اتاقه من واسه استراحت و منم رفتم تو هال بخوابم

کناره کاناپه خوابم برد

شب حس کردم یکی داره خفم میکنه،چشامو وا کردم دیدم یکی از اون مهموناس،دستش ده برابر شده و گرنمو چسبیده منو بلند کرد و پرتم کرد ی سمت دیگه،،جریانو فهمیدم ،و ب خودم اومدم

دوباره منو گرف پرتم کرد جایی ک اول بودم و محکم کمرم خورد ب کاناله و افتادم کنار بالشم،،دیدم اون یکی دیگشون پشت میز LCDنشسته و سیاهه و داره بهم میخنده ،گف تا الان خیلی اذیتمون کردی،و هر شب مارو احظار میکردی،منم چون واقعا تجربم بالا بود تو این مورد ،فهمیدم ک نباید ترسی ب خودم وارد کنم،و بهش گفتم برو گمشو،،در همون حالت حس کردم بدنم تکون نمیخوره،،اره فلج شده بودم،،،،اما موقت بود،،اون دو نفر غیب شدن و اگه فلج نمیشدم دنبالشون میرفتم،،اخه هنو هیچکی منو نشناخته،خیییلی کله خرم،طوری ک باور نمیکنین

اون شب گذشت و من صبحه فرداش حالم خوب شد

 

ولی واسه اون دوباری ک پرت شدم تنم حسابی درد میکرد

 

گذشت تا سنم رسید شونزده و نیم


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/704
  • کلمات کلیدی: احظار ,دنیای اجنه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

(پارت1)

سلام من نگار هستم.

داستانای زیادی برای تعریف کردن دارم اتفاقات زیادی برام افتاده که بعد 9سال هنوز ادامه دارن.

اصل داستان از اینجا شروع شد????????????

وقتی 12سالم بود متوجه شدم از جد مادریم که همه سادات و از نسل پیامبر بودن جنهایی به مادرم ارث رسیدن که تو هرچیزی مثل آینده نگری و دیدن گذشته،آینده و حال و... میتونن کمکش کنن 

مادرم خیلی قوی بود جنهای معروف و اعظمی که در کتابهای زیادی اسماشون اومده و بسیاری از امامان ازشون نام بردن تحت امرش بودن.

 یک اتاق مخصوص داشت که همیشه تاریک بود،هیچ پنجره ای نداشت و فضای سنگینی داشت که توش احضار و جن گیری و دعانویسی میکرد و هیچکس بدون اجازه حق نداشت وارد اون اتاق بشه.

من خیلی علاقه داشتم مراسم جن گیری از نزدیک ببینم اما اجازه نداشتم،هربار که یکی رو میاوردن پشت در میشنستم تا حداقل بشنوم چی میگن.یکبار داشتم از لای در نگاهشون میکردم که یکدفعه مادرم با صدای بمی داد زد اذن دخول نداری(اجازه داخل شدن نداری)

خیلی ترسیده بودم اون حتی نمیتونست منو ببینه نمیدونستم از کجا فهمیده،فرار کردم تا چند شب بعدش که یه خانومی رو آوردن که جن زده شده بود.

با اینکه مادرم گفته بود توی اتاقم بمونم و به هیچ وجه بیرون نیام اما نتونستم تحمل کنم و وارد اتاق شدم و ایستادم و نگاه کردم،جن کافر بود و بسیار وحشی(بعد جن گیری مادرم برای خالم تعریف کرد اون خانوم تو زیرزمین خونه ای با دوست پسرش زنا میکرده و دلیل جن زدگیش همین بوده چون اینکار به جن کافر اجازه میده راحت وارد بدن شخص الوده به گناه بشه)، مدام روی صندلی ها،میز و... میپرید و بقیه میگرفتنش که کتکشون میزد و خودشو ازاد میکرد،با صدای بلندی میخندید و مسخرشون میکرد که منو میترسوند،با ترس زل زده بودم بهش و قلبم تند تند میزد،برگشت بهم نگاه کرد و گفت نگار بنت _اسم مادرم_(نگار دختر_***_) و خندید گفت وقتی ازم میترسی چرا نگام میکنی،داشتم سکته میکردم،نمیدونستم اسم منو مادرمو از کجا فهمیده،مادرم دعوام کرد و مجبورم کرد برم تو اتاق و بعد

ادامه دارد...


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/706
  • کلمات کلیدی: مادرم ,اتاق ,گیری ,خیلی ,نگار
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام نگار هستم.

 داستانمو براتون تعریف کردم که از کجا آشنا شدم با اجنه و الان میخوام یکی دیگه از داستانامو تعریف کنم.

من با خودم قرار گذاشته بودم دیگه سمت این چیزا نرم و توجهی بهشون نکنم اما وقتی تو همچین خانواده ای زندگی میکنی به هیچ وجه نمیشه ازشون دور موند.

مادرم مدام مجبور بود بخاطر کارایی که براش میکردن یه چیز با ارزش مثل طلا یا گوسفند قربونی بده و اونا رو وسط باغ پشت خونمون میذاشت تا بیان و بردارن،جای خیلی ترسناکی بود،در طول روز هیچ سگی اونجا نبود ولی شبا مدام صدای پارس سگ از داخلش میومد.

این کارا و داستانا ادامه داشت،هربار که مادرم ازشون استفاده میکرد و گاهی تسخیر میشد بدنش به شدت ضعیف میشد و خروج جن از بدنش مثله زایمان بود با این تفاوت که هیچ خونی ازش دفع نمیشد بلکه یه مایع سفید رنگ خارج میشد که هیچکی جز من نمیتونست اونو ببینه و من بی اطلاع بودم تا اینکه یک شب که داشت خارج میشد و وقتی دیدم گفتم خاله این مایع رو تمیز کنید فرش رو نجس کرد،همه روی زمینو نگاه کردن ولی چیزی ندیدن و مادرم بهم گفت چیزی که دیدم خروج جن بوده.

همه تعجب کرده بودن که چرا من فقط میتونم ببینم و مادرم گفت قراره بعد اون جنهاش به من ارث برسن.

خیلی ترسیدم و دوست نداشتم راه مادرمو ادامه بدم و میخواستم دور باشم از این چیزا.

دو سالی گذشت و سختیای مادرم بیشتر شد و خیلی جسمش ضعیف شده بود و تصمیم گرفت همه چیزو کنار بذاره و گذاشت و دیگه دعانویسی و جن گیری نکرد.

اما با کنار گذاشتن کاراش مشکلات من حل نشد،خونمونو عوض کردیم و به شهر دیگه ای رفتیم و از همون بدو ورود از اون خونه نفرت داشتم،یه ساختمون خیلی قدیمی که اطرافش پر از درخت بود و با اینکه ساختمونای دیگه هم اطراف خونمون بود اما انگار همه جا خالیه و اون منطقه به شدت ساکت بود،یکی دو شب از اینکه اومده بودیم به اون خونه گذشته بود،به هیچ وجه نمیتونستم داخل اتاقم بخوابم و شدیدا میترسیدم،اتاقم انتهایی ترین اتاق خونه بود و رو به باغ و دوتا اتاق دیگه کنار هم در یه قسمت دیگه از خونه بودن.


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/707
  • کلمات کلیدی: مادرم ,خونه ,میشد ,خیلی ,اینکه ,خارج میشد
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام دوستان از اونجایی که دیگه ما وقت نداریم به این وبلاگ برسیم مجبور شدیم دنبال نویسنده ی جدید باشیم هرکی میتونه فعال باشه و توی پست گزاشتن کمکمون کنه حتما شماره ی خودش رو بفرسته 

حیفه واقعا این وبلاگ الکی مثل وبلاگ های دیگه غیرفعال بشه

ممنون میشم اگه در داستان های ترسناک فعالیت دارین خبرمون بدین خوشحال میشیمچشمک


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/708
  • کلمات کلیدی: وبلاگ
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام هانیه هستم از مشهد میخوام داستان پدرمو تعریف کنم که با چشای خودش این مو جوداتو دیده بود پدرم حدودا20سال پیش تو مشهد راننده اژانس بود البته با شوهر عمم یه روز شوهر عمم شب شیفت تو اون اژانس وایمیسته صبح که  میشه. به پدرم میگه اینجا جن داره من شیفت شب دیگه نمیام پدرم میخنده میگه برو خودم وایمیستم شب میشه پدرم خسته میشه چون مسافره اخر شب کمه با خودش میگه کمی بخوابم هنوز چشاش سنگین نشده احساس میکنه کسی تکونش میده وقتی چشاشو باز میکنه میبینه یه مردی بالا سرشه بهش میگه هیس وقتی چشمه پدرم به پاهاش میافته پاهاش سم داره بعد از ترس پدرم ساکت دراز میکشه فقط چشاش بازه روبرو شو نگاه میکنه میبینه چهار تا مرده دیگه نشستن دارن روی زمین با یه چیزی  بازی میکنن هر از گاهی هم بر میگردن به پدرم نگاه میکنن نزدیکه اذان صبح ناپدید میشن وپدرم بلند میشه صبح که میشه شوهر عمم میاد پدرم براش تعریف میکنه اونم میگه دیدی راس گفتم تازه من نگفتم چی به من گذشت اونشب یه زن از همونا به من گفت مواظبه بچم باش تا برگردم از اون روز به بعد پدرم شیفت شبو کنسل کرد هیچ وقت هم ماجرای اون اژانس یادش نمیره


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/726
  • کلمات کلیدی: پدرم ,میگه ,میکنه ,میشه ,شیفت ,اژانس ,میکنه میبینه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام ریحانه هستم 19 سالمه و ساکن اهواز هستم.

میشه گفت تا دوسال پیش من اعتقادی ب جن و روح نداشتم .

 

دختر عمه من از زمانی ک خونشون هفت تپه بود جن میدید یعنی خونشون جن داشت .من به شنیدن داستانای ترسناک علاقه داشتم ولی اعتقاد نداشتم.خلاصه اینا دیگه میان اهواز و دخترعمه من همچنان یه سایه سیاه بلند رو میدید.وسایلش گم میشدیا پاشو میگرفتن ول میکردن یا یهو توصورتش میومدن.یه شب من رفتم خونه عمم شب موندم منو دختر عمم تا 3 صبح بیدار بودیم و حرف میزدیم .ک من دستشویی داشتم و رفتم بیرون دختر عمم میگفت اگه میترسی و بیام باهات گفتم نه بابا ترس چیه.خلاصه رفتم دسشویی دیدم کلید چراغ دسشویی داخل نیست بیرونو نگاه کردم دیدیم دختر عمم نشسته روی تاب و لبخند میزنه منم خندم گرفت اومدم بیرون دیدم نیستش رفتم داخل خونه گفتم عاطی پ چرا اومدی بیرون گفتم ک خودم میرم گفت بخدا من نیومدم گفتم الکی نگو خودم دیدمت گفت ب جونه مهسا (دختر خواهرش)من نیومدم بیرون.من مطمئن بودم دیدم وتوهم نبوده اما نمیخواستم باور کنم.خلاصه دوباره شروع کردیم ب حرف زدن و دختر عمم ب میز آرایشش ک روبروی دربود تکیه زده بود منم رو بروش ک احساس کردم صدای راه رفتن روی پارکت میاد همزمان برگشتیم دخترعمم سریع رفت پذیرایی رو دید دید اما درکمال تعجب همه خواب بودن از اون روز ب بعد من اعتقاد پیدا کردم و بعد از اون جریان احساس میکنم یکی همیشه باهام هست اما من نمیبینمش حتی تو خواب از سنگینیه نگاه کسی چشممو باز میکنم اما کسیو نمیبینم.


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/725
  • کلمات کلیدی: دختر ,بیرون ,گفتم ,خلاصه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام.

من ترانه هستم از کرج.

خانواده پدری من اعم از عمو ها و پدرم به خصوص مادربزرگم همیشه درگیر این مسائل بودند.

پدرم تعریف میکرد فقط زمانی که نوجوون بوده،یکیو تو خواب میدیده که بش میگفته نماز بخونه وگرنه تو بیداری میاد سراغش،و الانم هر وقت نماز نمیخونه شبا تو خواب فریادای فوق العاده وحشتناکی میکشه و بعد از بیداری میگه همون بود فقط!

و هیچوقت زیاد توضیح نمیده چون به گفته خودش میاد سراغش‌.

و حالا بگذریم.

من اعتقاد به نماز و این مسائل ندارم،سالهای خیلی پیش هم که میخوندم هر شب بدنم کبود میشد.

عادت داشتم تو حموم اواز بخونم،ساعت ها تو تنهایی جلو اینه ارایش کنم و برقصم،همیشه انگار کسی باهام حرف میزنه و سوال میپرسه و من جوابشو بلند بلند میدم،یا شب ها صدای راه رفتن رو سقف اتاقم میاد و کلی اتفاقات دیگه!

شب ها تو خواب و بیداری میدیدمش،همیشه سعی داشت بام ارتباط داشته باشه،و هیچوقت نمیتونست.

تا وقتی که تو خونه یکی از دوستان خانوادگیمون زنی بود که میگفت با جنا ارتباط داره و این حرفا!

خلاصه تا منو دید گفت بیا اینجا،زمانی که رفتم گفت اون همزادته،میبینیش؟

موندم که چی بگم.

ادامه داد من همه چیو میدونم،اون کافره،مرد هم هست،هیچوقت نمیذاره با کسی رابطه داشته باشی،شبا نرو حموم میگیرتت،بعضی اوقات تو حموم گیج میشی،این خیلی بده،اون ازت استفاده میکنه،باعث عصبی شدنتم همینه.

خیلی تعجب کرده بودم که این چیزارو از کجا میدونه،ولی سر خودم نذاشتم،تا فرداش عصر ساعت پنج عصر خوابیدم.

تو خواب و بیداری دیدمش باز،بیشتر بیدار بودم و تصویرا جلو چشم بودند،میگفت من قدم به قدم باهاتم،نمیتونی فرار کنی،و اون دفعه تونست بهم دست بزنه،و سریع بلند شدم،خونه تاریک بود و هیچکس نبود!

تا چند شب پیش داشتم میخوابیدم،یه دستم رو بدنم بود اون یکی جفت بدنم،دیدم یه دست خاکستری بلند رو سینمه،اول فکر کردم دست خودمه و تو تاریکی اینجور به نظر میاد،بعد دستم و تکون دادم دیدم سه تا دسته،اصلا نترسیدم،انگار که سالها دستش همونجا بود،اومدم بلندش کنم دسته رو تکون نمیخورد،یکم تکونش دادم باز محکم چسبید به سینمو شروع کرد تکون دادنم،انقدر محکم بود که کل بدنم تکون میخورد،دهنم از شوک باز نمیشد.

یهو ترس تموم بدنم وپر کرد،و بیهوش شدم،صبح که افتاب خورد تو چشمم بیدار شدم،از افتاب متنفرم.

 

چند لحظه گیج بودم،یهو یادم اومد کل دیشب،سریع رفتم بیرون ولی به هیچکس چیزی نگفتم،نمیخوام بره چون بهم خیلی انرژی میده،و خیلی اتفاقات فردا رو نشونم میده،ولی از اینکه واقعا بخواد بام کاری کنه میترسم


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/724
  • کلمات کلیدی: خیلی ,بدنم ,خواب ,بیداری ,تکون ,حموم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

من سارا هستم

میخوام یه ماجرایی رو تعریف کنم که برای خالم افتاده!!! 

داستان از این جا شروع میشه که.......

 

خالم میخواست خونشونو عوض کنه و به خونه جدید بره .وقتی که به خونه جدید رفت و اسباب کشی کرد،،وقتی وارد خونه شدیم یه حالت عجیبی داشتیم ....خونه یه جوری بود خلاصه من و دختر خالم شروع کردیم به چیدن اتاق که اتاق یه پنجره کوچیک داشت که وقتی بازش میکردی آجر اونورش بود ولی وقتی میبستیش صدا ها وسایه هایu عجیبی اونورش دیده و شنیده میشد ......

بعد از حدود 3ماه (از این جا به زبون خالم) یه شب که خواب بودیم یه صداهای عجیبی میشنیدیم از پنجره ولی وقتی بازش میکردیم فقط پشتش آجر دیده میشد ...این ماجرا یه چند وقتی ادامه داشت تا اینکه تصمیم گرفتم برم پیش دعا نویس ولی اون هیچ کاری نمیتونست بکنه .

بعد از اون یه روز که خونه تنها بودم یه صداهای وحششتناکی میشنیدم که تصمیم گرفتم برم بخوابم وقتی رفتم تو رخت خواب یه نفر ی پتو رو از رو من میکشید خلاصه زنگ زدم شوهرم و بهش قضیه رو گفتم شوهرم هم گفت که برو خونه مادر من یعنی مادر شوهرم ..... خلاصه یه چند وقتی اونجا زندگی میکردیم ولی یه روز گفتم بزار برم خونه و یه سری بزنم ، وقتی رفتم تو خونه از اونجایی که خیلی میترسیدم رفتم و هرچی دعا و قرآن و چاقوو چیز فلزی بود تو همه جای خونه چیدم بعد از اون وقتی رسیدم خونه مادر شوهرم حالم بد شد و بردنم بیمارستان خلاصه وقتی برگشتیم خونه یه نفر هی موهامو میکشید میکند جلو همه من خیلی سرم درد میکرد و حالم خیلی بد بود بعد از اون رفتیم پیش یه دعا نویس و گفت که یه جن رفته تو وجودت که خیلی سخت بیرون میاد و دوروز طول میکشه این کار ، ماهم از خدا خواسته قبول کردیم بعدش من دوروز نخوابیدم وبدنم خیلی درد میکرد و اون جن خیلی سر سخت بود و به زور میومد بیرون ........

بعد از اون دوروز سخت و طاقت فرسا به آرامش عجیبی رسیدم و دیگه سراغ اون خونه نرفتم .......

ببخشید که خیلی طولانی شد

 

این داستان واقعیت داره


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/723
  • کلمات کلیدی: خونه ,خیلی ,خالم ,خلاصه ,شوهرم ,عجیبی ,خونه مادر ,مادر شوهرم ,وقتی رفتم ,تصمیم گرفتم ,وقتی بازش
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام امیرحسین هستم

 از استان قزوین

ما توی یه خونه زندگی میکنیم که خیلییی خیلی وحشت ناکه

مخصوصا طبقه ی بالایی که یه پیرمرد و پیرزن زندگی میکردن که فوت شدن. 

داستان این طوریه که این پیرزن همیشه با یه نفر به اسم نامشخص صحبت میکرده که کسی نمیدیدتش و همه فک میکردن که دیوانست

یه بار بابام به پیرزنه میگه تو دیوانه ای و پیرزن میگه امشب خواهی فهمید

شب همون روز یه دفعه صدای هزاران گربه تو حیاط به طور وحشت ناکی بلند شد که وقتی رفتم دیدم حتی یه گربه هم اونجا نیست

و اما مادرم هم چندین بار خواب همون جن هم رم دیده

اما داستان ما

ما سه دوست بودیم به نام امیررضا امیر حسین و علی

یه روز علی اومد خونه ما و خیلی ترسید 

خیلی خیلی ترسید که بخوام تعریف کنم خیلی طولانیه

امیررضا که خیلی بچه خوب و باهوش و باذکاوت بود گفت بریم من بلدم جن گیری کنم

بالاخره اومدن خونه ما و سوره جن رو گذاشتن و یه سری کار ها کردن که اتفاقی نیفتاد

شبش که همه رفتن من موقعه خواب دیدم یه نفر که سر تا پاش سیاه بود پشت پرده واساده 

منم خشکم زده بود که یه دفعه داد زد و گفت من شما رو میکشم و اون دوستت امیررضا رو تسخیر میکنم 

منم با جیغ زدم که بابام اومد پیشم

فرداش هم تو حموم بودم که کسی خونه نبود 

یه دفعه تو آینه دیدم یه نفر با سرعت رد شد 

و دوباره برگشت

بله یه مرد سیاه بود و من با فریاد از حموم اومدم بیرون و فقط با حوله پریدم بیرون 

امیررضا فرداش طور عجیبی شده بود 

باورم نميشد

بردمش پیشه یه دعا نویس چون نمیخواستم خانوادش بفهمن

بعد از نوشتن اون دعا خوب شد 

امیررضا از اون روز ها یه چیز هایی تو ذهنشه که من با شنیدنش هم گریم میگیره

چون ما اون چیز ها رو اصلا ندیدیم.

 

این داستان کاملا واقعیه


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/722
  • کلمات کلیدی: خیلی ,امیررضا ,پیرزن ,خونه ,داستان ,امیر حسین
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام من اسمم جواده ساکن مازندران هستم من دختری به اسم مریم دارم ،متاسفانه مادر مریم به دلیل مریضیه سختی که داشت از دنیا رفت اون موقع مریم 3 سال بیشتر نداشت، خیلی سخت بود برام بزرگ کردنش من همیشه مراقبش بودم هیچوقت تنهاش نمیزاشتم هرچی میخواست براش جور میکردم خیلی دوستش داشتم ، تا اینکه مریم چهارده ساله شد و به من گفت که این خونه رو رها کنیم بریم خونه ی جدید بخریم خسته شدم از این خونه، منم طبق معمول حرفشو گوش کردم چند ماهی گذشت تا تونستم خونه رو به فروش بگذارم و خونه ای اجاره کنم، خونه ای که در نظر گرفته بودم نزدیک یک باغی در اطراف مازندران بود همونجور که دخترم دوست داشت اتاقش رو به باغ سر سبز و قشنگی بود ، خلاصه ما خونه رو خریدیم و ساکن شدیم مدت اول به خوبی گذشت تا روزی که...


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/721
  • کلمات کلیدی: خونه ,مریم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام من قاسم هستم بیست هفت سال دارم تقریبا این موضع به هفت سال پیش میگذره اون وقت من از هیچی ترس نداشتم یک روز خونه ما خلوت شد مادرم رفت بازار تا شب من رفتم اینترنت احضار جن از این حرف ها دعا خواندم چهل بار سوره جن را خواندم از هفت سالگی شروع به نماز خواندن کردم تا الان بعد ازدان کارها شب شد همه امدن خانه شام خوردیم خوابیدم تا ساعت یک شب دیدم یک چیزی رفت تو بدنم نمیتوانستم حرف بزنم نفسم بند امده بود یا حسین یا حسین میکردم داخل دلم تا ول کرد برق زدم دیدم چیزی نیست دراز کشیدم بخوابم باز ده دقیقه دیگه باز رفت تو جان بعد بیست دقیقه ول کرد اقا برق زدم تا صبح ساعت 5:30بیدار ماندم گفتم برم نان بگیرم رفتم نان سنگگ گرفتم از سر کوچه داشتم میامد خانه یک لحظه دیدم کسی صدا زد برگشتم دیدم یا حسین یک پیر زن با دماغ بزرگ کشید با چادور سفید گل گلی مو ها قرمز که میگی خون ریختی سرش یک سیگیل سیاه کنار دماغش بود با چشم قرمز گفتم پسرجان گرده پزی کجاست گفتم دنبال من بیا کنار خانه ما است همسایه درست میکرد اقا تا نصف کوچه رسیدم دیدم مو ها بدن داره سیخ میشه یک لحظه دیدم پیرزن ناخن خیلی بلندش دیدم ریدم اقا فرار کردم نان انداختم زمین از ترس دست نبردم داخل جیب با پا زدم دربازه قفل درباز شکست از ترس بود پشت در انداختم امدم خانه اقا از ان پس میدیم یک نفر من چنگول میگره یک شب دیدم پدرم بالباس سفید زیر پام نشته زل زده به من دیدم چشم پدرم قرمز است یک پا زدم پدرم تو خواب بیدار خورد دیوار صبح بلند شدم گفتم بابا دیشب زیر پای من چی میکردی گفت چی میگی من خواب بودم اقا فهمیدم به شکل پدرم درامده تاشش ماه شب ها چنگول میگرفت یک شب رفتم مغازه با برادرم یک قیلان بار کردم کشیدم اب جوش گذاشتم چای دم کنم که برادر گفت چای کی میخوره بریز دور بریم خانه اب جوش ریختم سر زغال قیلان سر زمین اقا شب رفتم خانه ساعت سه دیدم یک چیزی سیلی میزنه تو صورتم چشم باز کردم دیدم پیرزنه اقا یک خنده زد رفت تو بدم فشار میداد داشت گلو من فشار میداد خفه بشم گفتم یا حسین یک لحظه وکرد رفتم برق بزنم با مشت زد پشت من رفتم با ضرب تو پنجره سرم شکشست برق زدم اقا پدرم گفت قاسم چی شده گفتم اینجوری شده پدرم گفت فوشم داد گفت شش ماه من هم اذیت میکنه چنگول میگیره اقا باور کردم تو هم نیست بعد ازان تمام خانه پر کردم سنجاق با بسم الله نوشتم زدم دیوار تا اقا یک شب کارگر ها ما مغاز کار میکردن کار ما شلوغ بود دیدم من بودم با دو تا کارگرها تو دکان علی و جواد تا دیدم در بازه میزنن در بازپکردم دیدم پیر زنه اقا دیدم حمله کرد به من کارگرها من فرار کردن از ترس تقصیر هم نداشتن زنگ زده بودن از ترس پلیس تو دکان هی من را میزد میگفت من تورا میکشم با سیلی مشت من میزد گفت تا باید اگر میخوای اذیت نشی با دختر من اذواج کنی گفتم من غلط کرپم ول کن دیدم ول نمیکنه از ترس جان گفتم باشه تا یک هفته دیگه خانه تنها بودم دیدم پیرزنه با یک دختر امد میخواستم از ترس بمیرم گفت این دختر من است دختر پیرزن خیلی زشت بود دیدم هیچ راه ندارم بعد از یک ماه طایفه جن هاپمن بردن تو یک بیابان نمیدانم کجا بود عروسی گرفتم من اوردن خانه الان بعد هفت شش سال الان یک پسر جن دارم ولی وضع مالی من خوب هی برام طلا میاوردن ولی بدبختم کرده بودن چون نمیزاشتن با هیچ دختری ازدواج کنم ممنونم بابت اینکه خوندین این داستان واقعی بود


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/720
  • کلمات کلیدی: خانه ,گفتم ,پدرم ,دختر ,حسین ,ساعت ,فشار میداد ,دیدم پیرزنه ,لحظه دیدم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

 

 

باسلام به کاربرای محترم سایت 

من بچه که بودم یعنی بیست سال پیش تو یه خونه خیلی قدیمی ساکن بودیم که یه حیاط خیلی بزرگ داشت که یه حوض شکسته و خیلی قدیمی وسط حیاط بود و پایین حیاطش یه انباری نیمه مخروبه اخر حیاط داشت که دارای تنور بود وقدیما برای پخت نون ازش استفاده میشد خونواده بمن گفته بودن که هرگز اونجانرم مادرم اغلب برای انجام کارای خونه و خرید از خونه که میرفت بیرون ومن تنها بودم تو خونه یکروز که خیلی کنجکاو شده بودم یواشکی رفتم اونجاودیدم یه دخترکوچولو همسن خودم داره کنار تنور نشسته و اونجابازی میکنه بمن نگاه کردوگفت دوست داری باهم بازی کنیم گفتم اره بهم گفت بشرطی که به کسی نگی بامن بازی میکنی وگرنه مامانم اجازه نمیده دیگه ببینمت والبته نیازی هم به گفتن اون نبودچون خودمم میترسیدم بگم میرم تو اون مطبخ چون دعوام میکردن دیگه اکثر مواقع که خودم تنها بودم میرفتم تو اون مطبخ و ماباهم بودیم واون کلی خوراکی میاورد برا خاله بازیمون و جالب اینجا بود که چند دقیقه قبل از اینکه مامانم بیاد بهم میگفت مامانت داره میاد دیگه برو خونه اتون وهر موقع هم با مامانم یا کس دیگه ای میرفتم اونجا کسی نبودوفقط مواقعی میدیدمش که خودم تنها بودم تااینکه یه روز تعطیل بااقوام رفتیم گردش و من که با بچه های فامیل بغل رودخونه بازی میکردیم یهو لیز خوردم و افتادم تو رودخونه وچون خانواده ام وفامیل سرگرم بودن دیر متوجه من شدن واب منو بردبه قسمتهای عمیق رودخانه شدت جریان اب اونقدرشدید بود که ازدست کسی کاری برنمیومد وزمانی که اب منوکشید زیر یهو دیدم یه نفر منو بغل کردواز اب دراوردوکنار رودخونه رو زمین گذاشت یک خانم بسیار بلند قد بود که لباسهای مشکی بلندی تنش بود وانقدر لباس هاش بلند بود که پاهاش هم زیر لباس بود و پیدا نبود وجالبتر این بود که غیر از من کسی اون خانم رو انگار نمیدید من گذاشت زمین ورفت خانواده ام که رسیدن همه میگفتن دعاها ونذر اونا سبب شده که ائمه منو نجات بدن ولی روز بعد داشتم با دوستم که اسمش دقیقا یادم نیست بردا یا باردا یا همچین چیزی بودبازی میکردم و بدون اینکه بهش گفته باشم واطلاع داشته باشه بهم گفت دیروز که افتادی تواب خیلی ترسیدی ؟ 

گفتم اره تو از کجا میدونی گفت اخه مامان من بغلت کرد واز اب دراوردت بیرون وتمام روز مراقبت بود 

 

یکبار دیگه هم مامان مهربان دوستم جان منو جای دیگه ای و توی خیابون واز جلوی یک ماشین نجات داد تا مدتها من با این دختر بچه همبازی بودم تا اینکه خونه مناسبی خریدیمودیگه از اون خونه اسباب کشی کردیم ومن دیگه ندیدمش هنوزم دلم برا اون دختر که فوق العاده زیبا ولطیف بود ومامان مهربانش که چندبار بیشتر ندیدمش دلم تنگ میشه ولی میترسم مخصوصا از زمانی که فهمیدم اوناانسان نبودن ومن نزدیک یکسال ونیم بایه بچه جن همبازی بودم


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/719
  • کلمات کلیدی: خونه ,خیلی ,رودخونه ,اینکه ,حیاط ,بازی ,تنها بودم ,خودم تنها ,خیلی قدیمی
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

با سلام خدمت دوستان و کاربران گرامی 

این داستانی که براتون میگم خاطره ای هست که مادربزرگ مامانم که خانمی بسیارمتدین و پیرزنی روشن ضمیربودبرامون تعریف کرد خدابیامرزدش سالهاست به رحمت خدارفته 

من خاطره را اززبان ان خدابیامرز برایتان نقل میکنم 

ماجرا مربوط به قحطی زمان جنگ(قحطی بین دوجنگ جهانی مدنظر بی بی بود)بود در ان سالها من شوهرم را تازه ازدست داده بودم و خودم یک زن جوان با شش بچه یتیم و کوچک که روی دستم مانده بودن برای همین مجبور شدم خودم در روستاهای مجاور کارکنم تا فرزندانم رو سیر کنم ودر فصل درو و سر خرمن روستاییان که از وضعیت من باخبر بودن بعنوان کمک خرمن گندمشان را که جمع میکردن بمن اجازه میدادن باقی مانده خرمن را بل جارو جمع کنم و برای خودم بردارم که بعد جارو وجمع کردن پس مانده های خرمن ها ان را دریک کیسه جمع و پس از پر شدن کیسه ان را بار الاغ کرده و عصر براه افتادم تا قبل از تاریک شدن هوا بتوانم به خانه خودم در روستای همجوار برسم 

بله در بین جاده ودر بیابان در حال حرکت بودم که در وسط جاده ناگهان الاغ تکان ناگهانی خورد و کیسه گندم از پشت الاغ به زمین افتاد واین برای من که یک زن تنها در این بیابان برهوت بودم یعنی یک فاجعه 

مانده بودم چه کنم چون هوا هم در شرف تاریک شدن بود نه زورم میرسیدکه گندم را بار الاغ کنم و نه میتوانستم ان گندم را رها کنم و دست خالی پیش بچه های یتیم و گرسنه ام که منتظر بودن من با دست پر به خانه بروم برگردم و چه جوابی بهشان بدهم 

از طرفی در شرایط کمبود ارزاق ماندن من که یک زن جوان بودم با ان بار گندم که مثل طلا میماند انهم زمانیکه شب نزدیک بود هم به صلاح نبود واز طرفی اگر گندم را رها میکردم که بروم و کمک بیاورم هم دیگر صاحب این گندم نبودم و هرکس میرسید ان را میبرد 

 

من که دستم از همه جا کوتاه شده بود واز طرفی دل پری هم از دست روزگار و سختی بزرگ کردن شش بچه قد و نیم قد و یتیم و گرسنه داشتم نشستم و زدم زیر گریه و شکایت از خدا کردن بخاطر اینهمه بی عدالتی و زجری که من بعنوان بنده او میکشم و انگار خداوند مرا نمیبیند 

 

خلاصه در حال گریه بودم که دیدم یک نفر از دره و شکاف تپه پیدا شد و دارد بسمت من می اید کمی دقت کردم دیدم پیرمردی فرطوت و بسیار سالخورده با قدی خمیده و با کمک عصا بسمت من می اید نمیدانم چرا با دیدن ان پیرمرد قوت قلبی بمن امد 

پیرمرد امد نزدیک و گفت دخترم چرا گریه میکنی ؟ 

منهم خلاصه ماجرا را برایش تعریف کردم پیرمرد گفت خدا وند هیچ بنده ای را به حال خودش نمیگذارد حالا بلند شو تا الاغت را بار کنیم و دو هم زودتر به خانه ات برو بچه هایت حتما گرسنه و نگرانت هستن 

 

من مانده بودم بخندم یا گریه کنم از حرف پیرمرد اخر من یک دختر جوان با او که یک پیرمرد بود که بزور تکیه بر عصا سرپا ایستاده بود چطور کیسه ای راکه چهار مرد جوان و پرقدرت بزور بار زده بودن چطور بار الاغ کنیم 

این را که به پیرمرد گفتم پیرمرد گفت من نگفتم با هم بار بزنیم شما افسار الاغ را نگه دار تکان نخورد من گندم را بار میزنم 

 

من ناباورانه گفتم پدر شما بتنهایی میخواهید اینکار رابکنید ؟ 

گفت بلند شو سوال بی مورد نپرس و بخداوندی خدا صحنه ای دیدم که بدنم به لرزه افتاد من سر الاغ را گرفتم وان پیرمرد چنان راحت بار گندم را از زمین کند و بلند کرد انگار پرکاهی را بلند کرد و با مهارت بار الاغ کردو گفت من دیگر کاری ندارم و میروم ولی دخترم تو از بندگان مقرب و عزیز خدایی این را بدان و دیگر از خداوند گلایه نکن که اشک و اه تو عرش را میلرزاند و به راه افتاد 

من یک لحظه یادم افتاد که از او تشکر نکردم برگشتم تشکر کنم که دیدم اثری از پیرمرد نیست و در چپد لحظه که برگشتم از او تشکر کنم اثری از اون نبود 

وجالب اینجا بود که در کالیکه هوا تاریک شذه بود ولی من هیچ وحشتی نداشتم و اعتماد بنفس عجیبی بعد از دیدن پیرمرد روحانی در من ایجاد شده بود 

 

از ان تاریخ بیش از ۵۰سال از ان روز میگذرد ولی معمای پیرمرد برایم لاینحل و مجهول ماند


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/718
  • کلمات کلیدی: پیرمرد ,الاغ ,گندم ,مانده ,کیسه ,خرمن ,مانده بودم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

سلام دوستان. من عليرضا هستم از تنکابن. داستاني رو که تعريف ميکنم براتون بدونه اندکي تغيير هست و مو به مو بر اساسه واقعيت. از حدود سيزده سالگي اين احساس که ميتونم حضور جنسي خلاف انسان رو حس کنم در درونم داشتم. واتفاقات ريز و درشت برام مي افتاد که ميشد از کنارشون گذشت. اما اتفاقي رو که ميخام براتون تعريف کنم يکي از چند اتفاق جدي هست که اخيرا برام پيش اومده. من به ورزش کوه نوردي علاقه وافري دارم و به همراه يک اکيپ پنج نفره شبهايه زيادي رو تو كوه سپري کرديم. روز بيست و ششم اسفند به همراه چهار نفر از دوستانم به سمت کوهي پر از برف حرکت کرديم به خاظر مه شديد و برف به جاي ظهر تو گرگ و ميشه غروب به محل مورد نظر که يک غاره مخوف بود رسيديم. کولاک شديد و سرمايه جانسوز  و خستگيه راه رفتن در برف به ارتفاع هفتاد سانت هيچ تواني براي گروه باقي نگذاشته بود. به سختي برف و يخه وروديه غار رو کنار زديم و وارد غار شديم و چادر رو يخ کف غار بر پا کرديم. و شروع به مرتب کردن اوضاع شديم. حدود ساعت 9:30شب بود. و بيرون از غار تنها صدا صدايه زوزه باد  و کولاک. فاصله ما تا اولين ابادي حدود 25 کيلومتر بود. بر اثر يک بي احتياطي کپسول گازه مسافرتي که همراه گروه بود منفجر شد و من به همراه چهار همراهم به شدت مسدوم شديم . سوختگيه من به علت تلاش واسه نجات دادن بقيه دوستان از همه بيشتر بود دستها تا بالاي ارنج و کله صورت. به علت شدت سوختگي و کولاک بيرون از غار توان بازگشت وجود نداشت. از چادر و بقيه لوازم چيزي باقي نمانده بود و شبکه موبايل در اون نقطه وجود نداشت. تنها راه ، تحمل درد سوختگي بود تا صبح به صورت دراز کش کف غار روي بقاياي پتو ها دراز کشيديم. ترس تمام وجوده گروه رو تا سر حده مرگ پيش ميبرد ساعت ده شبه سرده زمستان بود وتا صبح راه درازي داشتيم با تني سووخته و درده فراوان. نيمه هايه شب بود در حالي که دراز کشيده بودم و در حال نيمه هوشياري بودم خودم رو بيرون از غار ديدم حس غريبي به روبه روي غار داشتم وقتي به اون سمت نگاه کردم هيبت درشت و قهوه اي رنگي رو ديدم که از پشت تخته سنگي که برف پوشونده بودش داره به من نگاه ميکنه و زماني که متوجه شد ديدمش خودش رو به عقب ميکشد . و هر چند ثانيه سرش و و يه قسمت از بدنش و مياره بيرون و کامل ميبينمش و باز برميگرده. به هر حال صبح شد و ما خودمون و ساعت دوازده ظهر به بيمارستان رسونديم. دو ماه طول کشيد تا بتونم از جام بلند شم و بهبود پيدا کنم. دردسر ها شروع شد . دو نفر از بچه هايه گروه مورد ازار شبانه روزي قرار ميگرفتن. از هول دادن و تهديد شدن تو خواب و کتک خوردن . جو ترس کل خانواده هارو تحت تاثير قرار داده بود و هيچ چيز کارساز نبود. قران دعا چاقو و هر چيز ديگه اي. در همين حين ازارها به سراغ من هم اومد . هميشه تو يه ساعت مشخص از شب به صورت ناگهاني مورد هجوم قرار ميگرفتم . بينهايت هولناک به صورتي که هيچ حرکتي نميتونستم انجام بدم حتي يک بار با دستم تلاش کردم که چشمم رو باز کنم اما پلکها به هم چسبيده بودن. مدتي بود که تنها بودم و خانوادم در مسافرت. چند شب گذشت تا شبه کذايي . به خاطر ترسي که مزاحمتهايه شبانه برام ايجاد کرده بود برق حال و روشن نگه ميداشتم و خودم به اتاق خواب ميرفتم ،روي تخت خواب پسرم . در اتاق رو به صورت نيمه باز گزاشتم که مقداري نور داخل اتاق بياد . نوار باريکي از نور در اتاق بود و من خوابيدم. نيمه هايه شب تو همون ساعات که هميشه بهم حمله ميشد حس عجيبي من و از خواب بيدار کرد چشمهام و باز کردم و.... ناگهان جسمي در اتاق نزديک شد  و اون نوار نور رو کاملا پوشوند، جوري که اتاق تو تاريکيه مطلق فرو رفت. ترس تمومه وجودم و گرفت . در اوج ناباوري شروع به صحبت  کرد. عين جملش اين بود جمله اي نيمه کاره...(از پارسال تا حالا...)و تماام خودش و کنار کشيد و نور به اتاق برگشت ازتخت به پايين اومدم. با ترس و هيجانه وحشتناکي وارد حال شدم با هر قدم حس ميکردم بند بند بدنم از هم باز ميشه. هيچکس تو خونه نبود و تمامه بدنم يخ زده بود. چندين شب نخوابيدم و تمامه برقها روشن بود. تا اينکه يک سري از دوستانم که با ماورا طبيعه اشنايي داشتند به دادم رسيدم و مشکلم رو حل کردند. اما اتفاقات کوچک هنووز در اطرافم در حال  رخ دادن هستند.موفق باشید


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/717
  • کلمات کلیدی: اتاق ,نيمه ,صورت ,خواب ,بيرون ,ساعت ,نيمه هايه ,وجود نداشت ,همراه چهار
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید