ارسالی(مهدی)



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه

سلام دوستان وخسته نباشین داستانی که میخام براتون تعریف کنم عین واقعیت هست و انشالله به اهمیت موضوع این واقعه پی ببرین و واقعیت هارو قبول کنیم،

داستان من بر میگرده دوران جوانی من وقتی که ۱۵-۱۶سال داشتم اول از این بختک شروع شد و چون من زیاد تو وادی این مسایل نبودم زیاد جدی نمیگرفتم و تا یک شب که خواب بودم دیدم سنگین شدم و حالات خفگی داره دست میده به من به حدی که خودم میفهمیدم که دارم نفسهای اخر میکشیدم که یک دفعه نور سفیدی از لای درب دیده شد و من سریع خودمو چرخوندم فقط یک لحضه یک حاله سیاه مثل بخار دیدم که رفت داخل کوشه اتاق ناگفته نماند که اونطرف که رفت یک درخت اقاقیا در بیرون قرار داشت که دیدم درخت شروع به لرزش کرد تا این قضیه گذشت که من برای دوران خدمت به دوره اموزش اعزام شدم در پادگان شهید همت روانسر تا یک ماه اول که خوب پیش رفت تا اینکه یک شب دوستم چون پاهاش درد داشت وراه نمیتونست بره منم دلم براش سوخت وگفتم محمد من به جات میرم چون مسول غذا بودم پست نداشتم ولی اون شب قسمت من شد که برم به خواسته خودم به هر 

حال ساعت ۱۲رفتم اسلحه خونه خشاب تیر و اسلحه مو گرفتم راه افتاد به سمت برجک پست تحویل گرفتم یک نیم ساعتی گذشت 

در کنار برجک اهنی یک برجک سیمانیم قرار داشت باید خارج اینها در شب نگهبانی میدادیم

و یک دفعه دیدم که یک نفر با سرعت رفت داخل برجک اهنی

منم از ترس این که میگفتن همش اونجا کموله یا همون مجاهدین خلق هستن میان با الماس سر تونو میزنن دیگه مو به تنم سیخ شده بود اسلحه رو مصلح کردم فشنگهای مشقیمو در اوردم گفتم 

بادابا هر چی بود میزنم رفتم هی گفتم کیه دیدم جواب نیومد ایست دادم دیدم نه گفتم خیالاتی شدم که باز دیدم یکی رفت تو برج سیمانی گفتم دیگه مهدی امشب کلکت کنده هست وبا ترس لرز اومدم پایین رفتم طرفش با ترس گفتم میزنم دیگه هرچی بود بازم دیدم رفت لای درخت کنار برجک

اسلحه رو بردم داخل درخت چک کردم خبری نبود هنوز تو حالات توهم فکر میکردم هستم و از برجک فاصله گرفتم

یک نیم ساعت به تایم پایان پستم بود که ساعت ۱:۳۵دقیقه ساعتم چک میکردم در حال چرخش به سمت سایت که میخاستم بچرخم در جا قفل شدم دیدم که یک نفر شکل خودم اسلحه سر دوش و کلاه روبروی من ایستاده با خودم گفتم مگه مثل من کسی دیگم هست که داشتم به پایین پاش نگاه میکردم دیدم پاهاش سم داره و زانوش بر

عکس هست دیگه طاقت نیاوردم و به پشت قش کردم .

تا اینکه پستی بعدی که اومده بود هی منو صدا زده بود 

دیده من روی زمین قش کردم و اب میزنه تو صورتم به حال میام که منو میبرن اسایشگاه منم هیچی نگفتم که بچه ها بترسن و تا یک هفته تب لرز داخل اسایشگاه افتاده بودم .

که دیگه بعد از اون داستان برام عادی شده بود و گه گداری میبینمشون ولی قدرت تکلم ندارم و بدنم سرد میشه قفل میکنم ً

ولی دوستان عزیز این یک واقعیت هست که در کنار ما انسانها این موجودات زندگی میکنن من با خیلی از کسانی که در این رابطه فعالیت داشتن حرف زدم ولی اونهام گفتن فقط خودت باید بخای که ترستو کنار بزاری تا بتونی با اینها حرف بزنی گاه شده من در حال رانندگی در شب کنار جاده میبینمشون ولی به روی خودم نمیارم تا بچه هام نترسن .

خب انشالله که خسته نشده باشین

از اتفاقات دیگم در وقت دیگه براتون میزارم و عکس سربازیم رو که در (روانسر کرمانشاه)گرفتمو براتون میزارم.

مهدی هستم از مشهد


بروز ترین سایت جن

مشخصات

  • منبع: http://jenhetam.rozblog.com/post/692
  • کلمات کلیدی: برجک ,گفتم ,درخت ,داخل ,میکردم ,مهدی ,براتون میزارم ,برجک اهنی ,کنار برجک ,قرار داشت
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید