داستان خواهرم ازخواب بیدارشد



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه
روزی خواهرم پیش من آمد و گفت بیا باهم بازی کنیم من هم گفتم باشه وقتی بازی میکردیم دیدم یک ملخ روی درخت نشسته بود من اون ملخ را روی لباس خواهرم گذاشتم وقتی به او گفتم روی لباس تو ملخ است او ترسید ووقتی او داشت سری می دود افتاد توی جوب من هم خندیدم ووقتی می خواست حرف بزند ملخ روی بینی او نشست و ائ ترسیدخاطره
در خیابان چهره آرایش مکن  .......  از جوانان سلب آسایش مکن 
زلف خود از روسری بیرون مریز   .... در مسیر چشم ها افسون مریز
یاد کن از آتش روز معاد .. ..... طره گیسو مده در دست باد 
خواهرم دیگر تو کودک نیستی ..... فاشتر گویم عروسک نیستی 
خواهر من این لباس تنگ چیست......  پوشش چسبان رنگارنگ چیست 
           پوشش زهرا مگر اینگونه بود
خواهرم ای دختر ایران زمین ..... ..یک نظر عکس شهیدان را ببین 
شیعیان مدیون خون کیستند.... ..&nb
 
نام رمان: تاوان گناه خواهرم
نویسنده: pani
تعداد صفحات: 300
خلاصه رمان:
ویدا فرخ دانشجوی ۲۵ ساله ی پرستاریه و زندگی آرومی داره …. داره برای مرحله ی مهم زندگیش یعنی ازدواج آماده میشه که ناگهان با گناهی که خواهر دوقلوش دیبا مرتکب میشه زندگی آرومش به هم میریزه و ویدا مجبور میشه همه ی زندگیشو کنار بگذاره و تاوان گناه خواهرشو بده 
برای دانلود رمان به ادامه مطلب بروید...رمان | دانلود رمان ایرانی و خارجی
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی بنام دل خون با بالاترین کیفیت

Download New Music Mohsen Chavoshi – Del Khon
ترانه : حسین صفا , آهنگ : محسن چاوشی , تنظیم : شهاب اکبری
..:: ویژه اربعین ::..
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 
متن آهنگ جدید محسن چاوشی بنام دل خون :
وقتی که شب حکم شبیخون داد
صحرا پر از خون کبوتر شد
توی چشام دریای بارونو، توی گلوم بارون خنجر شد
از آب یاد مبهمی دارم، چون تشنه‌ام سیراب می‌میرم
از مردمِ بزدل دلم خونه، از کوفه‌ی د
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی بنام دل خون با بالاترین کیفیت

Download New Music Mohsen Chavoshi – Del Khon
ترانه : حسین صفا , آهنگ : محسن چاوشی , تنظیم : شهاب اکبری
..:: ویژه اربعین ::..
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

 
متن آهنگ جدید محسن چاوشی بنام دل خون :
وقتی که شب حکم شبیخون داد
صحرا پر از خون کبوتر شد
توی چشام دریای بارونو، توی گلوم بارون خنجر شد
از آب یاد مبهمی دارم، چون تشنه‌ام سیراب می‌میرم
از مردمِ بزدل دلم خونه، از کوفه‌ی د
,داستان و حکایت,داستان و حکایت اموزنده,داستان و حکایت مازندرانی,داستان و حکایت های پند آموز,داستان و حکایت های جالب,داستان و حکایت جالب,داستان و حکایت های کوتاه,داستان و حکایت پند آموز,داستان و حکایت مذهبی,داستان و حکایت ها,داستان ها و حکایت های پند آموز,حکایت ها وداستان های جالب,داستان و قصه های جالب,داستان حکایت جالب,داستان ها و حکایت های کوتاه,داستان ها و حکایت های کوتاه و پرمعنا,داستان و قصه های کوتاه,حکایت ها و داستان های کوتاه و پندآمو
به
گزارش شفاف «تابناک» مدعی شد: اوایل آبان‌ماه سال جاری، زن ۲۸
ساله‌ای به نام «م.ه» برای انجام وضع حمل طبیعی به زایشگاه بیمارستان امام
خمینی (ره) ساری مراجعه کرد و پس از چند ساعت، به رغم عمل موفقیت‌آمیز و در
آغوش گرفتن فرزند به دلیل خونریزی شدید داخلی خبر فوتش به اطلاع همراهان
رسید؛ رویدادی که بر اساس پرونده پزشکی بیمار و توضیحات پزشک معالجش باید
سهل‌انگاری و قصور تیم پزشکی را عامل اصلی آن دانست.
بر اساس آنچه
از سوی پزشک معالج این
شخصی از طفلی سوال کرد، که اگر گفتی خدا کجاست یکی اشرفی به تو خواهم داد. آن طفل در جواب گفت: اگر گفتی که خدا کجا نیست دو اشرفی به تو خواهم داد.
#داستان#داستان کوتاه#داستان های کوتاه#داستان عاشقانه#داستان ما قصه تو#داستان خیانت#داستان فیلم فروشنده#داستان کودکانه#داستان شب#داستان کوتاه عاشقانه#داستان کوتاه انگلیسی#داستان کوتاه طنز#داستان کوتاه زیبا#داستان کوتاه عاشقانه تلخ#داستان کوتاه ترسناک#داستان کوتاه برای کودکان#داستان کوتاه آلمانی#داس
شخص پرخوری هنگام افطار با كوری هم نشین شد. از قضا كور از او شكم خواره تر بود و به او مجال نمی داد.هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت: خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم:
اول بار بدان سبب كه مرا با كوری هم مجموع كردی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد و دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد.
#داستان#داستان کوتاه#داستان های کوتاه#داستان عاشقانه#داستان ما قصه تو#داستان خیانت#داستان فیلم فروشنده#داستان کودکانه#دا
Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم - صفحه 18 - ...

www.looti.net › داستان و خاطرات سکسی


دختر خواهرم بیست سالش بود و من که فعلا اول داستان دایی جونش هستم درست دو برابرش سن داشتم . من و خواهرم شور انگیز که دوسالی ازم بزرگتره از همون سالهای ابتدایی ...


Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم - صفحه 19 - ...

www.looti.net › داستان و خاطرات سکسی



با عرض سلام خدمت تمامی دوستداران داستان سکسی میخواستم بگم این داستان کاملا ... حالا میخوام کمی از خودم بگم پسری هست
 
خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن 
خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا و زینب بهترین
بر تو ای محبوبه خواهر آفرین
پیش نامحرم تو طنازی مکن
با هصول شرع لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا
گاهگاهی شرمت آید از خدا 
*\\\\\\\\
 
خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن 
خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا و زینب بهترین
بر تو ای محبوبه خواهر آفرین
پیش نامحرم تو طنازی مکن
با هصول شرع لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا
گاهگاهی شرمت آید از خدا 
کلبه حجاب
 
خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین
در خیابان چهره آرایش مکن
از جوانان سلب آسایش مکن 
خواهر من این لباس تنگ چیست
پوشش چسبان رنگارنگ چیست
پوشش زهرا و زینب بهترین
بر تو ای محبوبه خواهر آفرین
پیش نامحرم تو طنازی مکن
با هصول شرع لجبازی مکن
یادت آید از پیام کربلا
گاهگاهی شرمت آید از خدا 
*\\\\\\\\
مردی زن فریبکار و حیله‌گری داشت. مرد هرچه می‌خرید و به خانه می‌آورد، زن آن را می‌خورد یا خراب می‌کرد. مرد کاری نمی‌توانست بکند. روزی مهمان داشتند مرد دو کیلو گوشت خرید و به خانه آورد. زن پنهانی گوشتها را کباب کرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را کباب کن و برای مهمانها بیاور. زن گفت: گربه خورد، گوشتی نیست. برو دوباره بخر. مرد به نوکرش گفت: آهای غلام! برو ترازو را بیاور تا گربه را وزن کنم و ببینم وزنش چقدر است. گرب
هزار کتاب خواندم و از آن چهار صد حکمت پسندیدم و از آن چهارصد حکمت هشت کلمه جامع الکمالات بود :
دو چیز را هرگز فراموش نکن :
1.خدا را .
2.مرگ را .
و دو چیز را فراموش کن :
1.به کسی که خوبی کردی .
2.کسی که به تو بدی کرد .
و چهار چیز دیگر آن این است :
1.به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار
2.به سفره ای وارد شدی شکم نگه دار
3.به خانه ای وارد شدی چشمت را نگه دار
4.به نماز ایستادی دلت را نگه دار
ارسال کننده آقای اسکندری
 
#داستان#داستان کوتاه#داستان عاشقانه#داستان
راس تو میرود بالای نیزه ها؛من ذار میزنم،در پای نیزه ها
آی اِی ستاره ی،دنبال دارِ من؛زخمی ترین سرِ نیزه سوار من
آی بی کفن چه با این پاره تن کنم؛با چادرم تو را باید کفن کنم
من میروم ولی،جانم کنار تو؛تا سالهای سال،شمع مزار تو
با گریه آمدم،اطراف قتله گاه؛گفتی که خواهرم،برگرد خیمه گاه
بعد از دقایقی،دیدم که پیکرت؛در خون فتاده و،بر نیزه ها سرت
آی بی کفن چه با این پاره تن کنم؛با چادرم تو را باید کفن کنم
من میروم ولی،جانم کنار تو؛تا سالهای سال،ش
سلام شب بخیر 
دیروز وقتی از خواب بیدار شدم دست و صورتم رو شستم و صبحانه خوردم،اتاقم رو مرتب کردم و بعد زنگ خونمون رو زدن خواهرم رفت درو باز کرد و وقتی دیدم مادربزرگم به خونمون اومد تعجب کردم اخه شب گذشته حالش اصلا خوب نبود!!!
مادربزرگم ناهار خونه ما بود بعد از اینکه ناهار خوردیم برادرم برای امتحان به دانشگاه رفت یکم با مادربزرگم صحبت کردیم و فیلم نگاه کردیم و چای نوشیدیم بعد میوه اوردم و خوردیم حدود 3_4 ساعتی خونه ما بود اما چون سرش درد میکر
راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟
راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنیال چیزی می‌گردی که یافت نمی‌شود.
داستان موفقیت عجیب قهرمان جهان شنا
داستان های موفقیت آمیز بغضی از آدم ها روحیه انسان ها را متحول میکند
گاهی به کلی زندگی این آدم ها با این داستان های موفقیت آمیز تغییر میکنند شاید این داستان زندگی شمارا متحول کند.دهکده مطالب
داستان موفقیت عجیب قهرمان جهان شنا
داستان های موفقیت آمیز بغضی از آدم ها روحیه انسان ها را متحول میکند
گاهی به کلی زندگی این آدم ها با این داستان های موفقیت آمیز تغییر میکنند شاید این داستان زندگی شمارا متحول کند.دهکده مطالب
پسر كوچكی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سكه ای یك سنتی پیدا كرد .او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد .
او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیب
طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟
طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ بوی و ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا
,اس ام اس حسود,حسود داریوش,حسودی شهرام صولتی,حسود هرگز نیاسود,حسودی ابی,حسود را چه کنم,حسود داریوش دانلود,حسودیم میشه,حسودی میکنم,حسود مرجان,حسود هرگز نیاسود به انگلیسی,داستان حسود هرگز نیاسود,شعر حسود هرگز نیاسود,معنی حسود هرگز نیاسود,ضرب المثل حسود هرگز نیاسود,معادل انگلیسی حسود هرگز نیاسود,حسود اول خودش هرگز نیاسود,ترجمه انگلیسی حسود هرگز نیاسود,معنی ضرب المثل حسود هرگز نیاسود,حسود را چه کنم کو,حسود داریوش دانلود Mp3,آهنگ حسود داریوش دا
,اس ام اس حسود,حسود داریوش,حسودی شهرام صولتی,حسود هرگز نیاسود,حسودی ابی,حسود را چه کنم,حسود داریوش دانلود,حسودیم میشه,حسودی میکنم,حسود مرجان,حسود هرگز نیاسود به انگلیسی,داستان حسود هرگز نیاسود,شعر حسود هرگز نیاسود,معنی حسود هرگز نیاسود,ضرب المثل حسود هرگز نیاسود,معادل انگلیسی حسود هرگز نیاسود,حسود اول خودش هرگز نیاسود,ترجمه انگلیسی حسود هرگز نیاسود,معنی ضرب المثل حسود هرگز نیاسود,حسود را چه کنم کو,حسود داریوش دانلود Mp3,آهنگ حسود داریوش دا
نمیدونم تا چه حد با من هم نظرین، برای من دنیای داستان کوتاه‌ها یه دنیا خاص و دوست داشتنیه! حلقه‌ی وصله! حتما میپرسین چرا! 
خیلی از ماها از اینکه وقت کافی برای مطالعه نداریم مینالیم ولی داستان کوتاه حکم همون دوست صمیمی رو داره که اومده یه سر بهت بزنه و بره.
جادوی خاصی پشت داستان کوتاه هست، پشت هر کلمه یه دنیا حرف. نویسنده مجبور بوده داستان کوتاهش رو کوتاه نگه داره پس هر کلمه با دقت اتخاب شده و همین داستان رو دل نشین میکنه.
از این به بعد ر
مرثیه حضرت زهرا (سلام الله علیها)



دست بردار از سرش ، جانی ندارد مادرم
شرم کن از حال ما و گریه های خواهرم

دست بردار ای حرامی ، راه ما را باز کن
من که کودک نیستم ، من بچه شیر حیدرم

فکر کردی فاطمه تنها و بی کس مانده است؟
من خودم ، تنهای تنها مادرم را میبرم

شرم کن از شال مشکی پیمبر ، بی حیا...
بشکند دستت به حق حال و روز مضطرم

گوشواره روی خاک و چشم مادر تار تار
غرق خاک و خون شده از پای تا موی سرم

زیر لب با خود فقط میگویم و رد میشوم
داستان سکس بامحارم|+18 - ایرانی اف - رز بلاگ - متفاوت ...

iranif.rozblog.com/post/320/داستان-سکس-بامحارم18.html


۲۲ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش. - نرگس آباده - داستان س*** - - نرگس آباده. ... من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه. ... سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخش ترین چیزیه که تو دنیا ...


داستان سکس بامحارم|+18

dl.rzb.h5h.ir/post507619.html



Incest Sexy Story ^ داستان های سکسی با محارم - صفحه 81 - . ... سکس با خواهرم تو حموم سلام من داود هستم و 18 سالمه یه خواهر هم دارم اونم 20 سالشه ما تو یه خونه ی 150 متر
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم .
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه ا
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.می‌گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند. وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می‌شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کرد بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده می مردند.
از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گرد هم آیند و آموختند که: با ز
اشعار زمزمه ی روضه ی امام حسن علیه السلام
 
 زمزمه ی روضه ی امام حسن علیه السلامواویلا،ای خواهرم زینب بیا،ببین شدم از درد و غم حاجترواپاره جگر شدم ز زهر اشقیا،بشنو ولی تو شرح ماتم مراقاتل من غمهای مادره،دلم مثه آلاله پرپرهخودم دیدم غمدیده مادرم،در بین دیوار و درهقلب ما بر درد و غم آغشته شد،یا فضّه خذینی محسن کشته شدواویلا،وای مادر وای مادرم...دانلود مداحی جدید 95,نوحه,دانلود مداحی ترکی
---------------------------------------------------------------------------------------- داستانک؛ قصاب و سگ باهوش 1. داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک زیبا ...داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه … داستان کوتاه - سایت تفریحی و ... داستان عاشقانه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان های کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستانک ... 2. حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموز
زمانی كه برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فكر كردند كه نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخكوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فكر كرد: «آیا خوب است كه من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح كرد. پیشنهاد كرد ثروتش صرف جایزه‌ای برا
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را ب
آمده بود مرخـــــصے.
داشتیم درباره ی منطقه حــرف مےزدیم.
لابه لای صحــــبت گفتم:
کاش مےشد من همـــراهت به جبهه بیایم !
گفــــت؛
“هیچ مےدانی ســــیاهے چادر تو از سرخے خـــــون من کوبنده تر است؟!”
همین ک حــجابت را رعایت کنے،
مبـــــارزه ات را انجام داده ای…
شهید محمدرضا نظافت
حجاب
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. اولی گفت: به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد ک
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید