داستان یهویی مهلا



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه
 
مهلا چت|چت مهلا|چتروم مهلا|مهلا|مهلا گپ|گپ مهلا
 
 
مهلا چت شلوغترین چت روم فارسی زبان
ادرس جدید چت مهلا
ادرس فیلتر نشده چت مهلا
ورودی به چت مهلا
جهت ورود به مهلا چت اینجا کلیک کنید
مهلا چت. چتروم مهلا
مهلا چت مهلا.چت مهلا.چتروم مهلا .
مهلا گپ.گپ مهلا.
 ایرونی دانلود
,همراز چت,همراز چت روم,همراز چتت,همراز چتپ,چت روم همراز چت,سایت همراز چت,همراز مهلا چت
 
همراز چت | چت روم
 
,همراز چت,همراز چت روم,همراز چتت,همراز چتپ,چت روم همراز چت,سایت همراز چت,همراز مهلا چتاف سی بی چت | چت روم فارسی | چت شلوغ
,همراز چت,همراز چت روم,همراز چتت,همراز چتپ,چت روم همراز چت,سایت همراز چت,همراز مهلا چت
 
همراز چت | چت روم
 
,همراز چت,همراز چت روم,همراز چتت,همراز چتپ,چت روم همراز چت,سایت همراز چت,همراز مهلا چتنم نم چت | چت روم فارسی | چت شلوغ
عکس های جالب که يهويي گرفته شده اند


عکس های جالب که يهويي گرفته شده اند
عکاس ها برای گرفتن بهترین عکس ها ممکن است ساعت ها در یک مکان منتظر شوند تا بتوانند موقعیت خوبی را عکاسی نمایند اما برخی از مواقع صحنه ها ناگهان جلوی ما ظاهر می شوند و ما هم اگر دوربین در دستمان باشد يهويي و ناگهانی از صحنه عکاسی می کنیم. 



















بهزاد پکس
    توی خونه خاله مهلا یه تخت چوبی گوشه حیاطش بود روش نشسته بودیم داشتیم صبحانه میخوردیم خونه خاله مهلا خیلی باصفا بود با اینکه حیاط بزرگی نداشت ولی پر بود از درخت،بوته وگل الانم که نزدیک بهار بودیم حسابی باطراوت شده بود بوی گل های رز آدمو مدهوش میکردن...نفس عمقی کشیدم حسابی لذت بردم...توی حس و حال خودم بودم که مانی با دهان پر گفت    -بلند شو نازی ماهان زنگ زده...اومده دمه دره    خاله-کجا؟؟بزار من یه تعارف کنم به این بچه &n
 
نام رمان: من برمیگردم
نویسنده: سمیه.ف.ح
تعداد صفحات: 304
خلاصه رمان:
قصه ما ، قصه تقاصه ، قصه انتقام . داستان ماجرای واقعی زندگی زنی به اسم مهتابه که خواهر و همسرش بهش خیانت می کنن و با هم روهم میریزن ، جوری که مهتاب با داشتن یه بچه ناگزیر به طلاق می شه چون خواهر هجده سالش ، از همسرش بارداره و دو تا خواهر نمی تونن همزمان زن یه نفر باشن . اون می ره ، ولی به خودش قول می ده بیاد و انتقام خودش و دخترش مهلا رو از اونا بگیره. تو این راه ، خدا و بعضی آدم
دانلودرمان من برمیگردم نوشته سمیه.ف.ح کاربرنودهشتیا
 
خلاصه :
قصه ما ، قصه تقاصه ، قصه انتقام . داستان ماجرای واقعی زندگی زنی به اسم مهتابه که خواهر و همسرش بهش خیانت می کنن و با هم روهم میریزن ، جوری که مهتاب با داشتن یه بچه ناگزیر به طلاق می شه چون خواهر هجده سالش ، از همسرش بارداره و دو تا خواهر نمی تونن همزمان زن یه نفر باشن . اون می ره ، ولی به خودش قول می ده بیاد و انتقام خودش و دخترش مهلا رو از اونا بگیره. تو این راه ، خدا و بعضی آدمای دور
,داستان و حکایت,داستان و حکایت اموزنده,داستان و حکایت مازندرانی,داستان و حکایت های پند آموز,داستان و حکایت های جالب,داستان و حکایت جالب,داستان و حکایت های کوتاه,داستان و حکایت پند آموز,داستان و حکایت مذهبی,داستان و حکایت ها,داستان ها و حکایت های پند آموز,حکایت ها وداستان های جالب,داستان و قصه های جالب,داستان حکایت جالب,داستان ها و حکایت های کوتاه,داستان ها و حکایت های کوتاه و پرمعنا,داستان و قصه های کوتاه,حکایت ها و داستان های کوتاه و پندآمو
شخصی از طفلی سوال کرد، که اگر گفتی خدا کجاست یکی اشرفی به تو خواهم داد. آن طفل در جواب گفت: اگر گفتی که خدا کجا نیست دو اشرفی به تو خواهم داد.
#داستان#داستان کوتاه#داستان های کوتاه#داستان عاشقانه#داستان ما قصه تو#داستان خیانت#داستان فیلم فروشنده#داستان کودکانه#داستان شب#داستان کوتاه عاشقانه#داستان کوتاه انگلیسی#داستان کوتاه طنز#داستان کوتاه زیبا#داستان کوتاه عاشقانه تلخ#داستان کوتاه ترسناک#داستان کوتاه برای کودکان#داستان کوتاه آلمانی#داس
شخص پرخوری هنگام افطار با كوری هم نشین شد. از قضا كور از او شكم خواره تر بود و به او مجال نمی داد.هنگام رفتن پرخور به صاحب خانه گفت: خانه احسانت آباد. من امشب دو دفعه از تو شاد شدم:
اول بار بدان سبب كه مرا با كوری هم مجموع كردی و چنین انگاشتم كه كاملا خواهم خورد و دوم بار پس از فراغ از خوردن شاد شدم از اینكه این كور مرا نخورد.
#داستان#داستان کوتاه#داستان های کوتاه#داستان عاشقانه#داستان ما قصه تو#داستان خیانت#داستان فیلم فروشنده#داستان کودکانه#دا
خلاصه1:دختری از جنس آتش,از جنس گرما.کسی که چشمها را خیره می کند و شهوت و عشق را در دل مردان بیدار.در کنار پسری که گرمای دختران زیادی را تجربه کرده ولی با گرمای این دختر وجودش به آتش کشیده می شود.غیرت,تعصب,لذت,هوس,و عشق در وجودش جاری می شود.ولی یک اشتباه...
خلاصه2:
 
پسری هست که خیلی خیلی هوس بازه و دختر بازه بعد از دیدن دختر نقش اصلی داستان عاشقش میشه و سعی میکنه این کاراشو کنار بذاره .
 
اما باید دید ایا میتونه یا نه؟...!!!!!
 
 نظرم فراموش
مردی زن فریبکار و حیله‌گری داشت. مرد هرچه می‌خرید و به خانه می‌آورد، زن آن را می‌خورد یا خراب می‌کرد. مرد کاری نمی‌توانست بکند. روزی مهمان داشتند مرد دو کیلو گوشت خرید و به خانه آورد. زن پنهانی گوشتها را کباب کرد و با شراب خورد. مهمانان آمدند. مرد به زن گفت: گوشتها را کباب کن و برای مهمانها بیاور. زن گفت: گربه خورد، گوشتی نیست. برو دوباره بخر. مرد به نوکرش گفت: آهای غلام! برو ترازو را بیاور تا گربه را وزن کنم و ببینم وزنش چقدر است. گرب
هزار کتاب خواندم و از آن چهار صد حکمت پسندیدم و از آن چهارصد حکمت هشت کلمه جامع الکمالات بود :
دو چیز را هرگز فراموش نکن :
1.خدا را .
2.مرگ را .
و دو چیز را فراموش کن :
1.به کسی که خوبی کردی .
2.کسی که به تو بدی کرد .
و چهار چیز دیگر آن این است :
1.به مجلسی وارد شدی زبان نگه دار
2.به سفره ای وارد شدی شکم نگه دار
3.به خانه ای وارد شدی چشمت را نگه دار
4.به نماز ایستادی دلت را نگه دار
ارسال کننده آقای اسکندری
 
#داستان#داستان کوتاه#داستان عاشقانه#داستان
راهبی چراغ به دست داشت و در روز روشن در کوچه ها و خیابانهای شهر دنبال چیزی می‌گشت. کسی از او پرسید: با این دقت و جدیت دنبال چه می‌گردی، چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته‌ای؟
راهب گفت: دنبال آدم می‌گردم. مرد گفت این کوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله، ولی من دنبال کسی می‌گردم که از روح خدایی زنده باشد. انسانی که در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنین آدمی می‌گردم. مرد گفت: دنیال چیزی می‌گردی که یافت نمی‌شود.
داستان موفقیت عجیب قهرمان جهان شنا
داستان های موفقیت آمیز بغضی از آدم ها روحیه انسان ها را متحول میکند
گاهی به کلی زندگی این آدم ها با این داستان های موفقیت آمیز تغییر میکنند شاید این داستان زندگی شمارا متحول کند.دهکده مطالب
داستان موفقیت عجیب قهرمان جهان شنا
داستان های موفقیت آمیز بغضی از آدم ها روحیه انسان ها را متحول میکند
گاهی به کلی زندگی این آدم ها با این داستان های موفقیت آمیز تغییر میکنند شاید این داستان زندگی شمارا متحول کند.دهکده مطالب
پسر كوچكی ، روزی هنگام راه رفتن در خیابان ، سكه ای یك سنتی پیدا كرد .او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شد . این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد .
او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت .
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیب
طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟
طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ بوی و ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا
مجموعه بهترین اس ام اس های جدید گلچین شده


مجموعه بهترین اس ام اس های جدید گلچین شده
جدید ترین اس ام اس های جذاب و اخیر این ماه را برای شما عزیزان
گلچین نموده ایم که میتوانید برای دوستان و عزیزان خود ارسال کنید.
بیشترین ضربه هارو خوبترین آدما میخورنواسه خوبیاتون حد بذارین....اس ام اس جدید خداوقتی منو آفرید.....شیطون گفت اگه اینو از اول نشون میدادیسجده می کردم بس که جیگرهماشاالله خدا حفظش کنه....اس ام اس اخیر خوشگل محبت، توری هست که روانه
نمیدونم تا چه حد با من هم نظرین، برای من دنیای داستان کوتاه‌ها یه دنیا خاص و دوست داشتنیه! حلقه‌ی وصله! حتما میپرسین چرا! 
خیلی از ماها از اینکه وقت کافی برای مطالعه نداریم مینالیم ولی داستان کوتاه حکم همون دوست صمیمی رو داره که اومده یه سر بهت بزنه و بره.
جادوی خاصی پشت داستان کوتاه هست، پشت هر کلمه یه دنیا حرف. نویسنده مجبور بوده داستان کوتاهش رو کوتاه نگه داره پس هر کلمه با دقت اتخاب شده و همین داستان رو دل نشین میکنه.
از این به بعد ر
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم .
با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه ا
در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.می‌گویند خارپشت ها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگر را حفظ کنند. وقتی نزدیکتر به هم بودند گرمتر می‌شدند ولی خارهایشان یکدیگر را زخمی می‌کرد بخاطر همین تصمیم گرفتند از هم دور شوند ‫ولی از سرما یخ زده می مردند.
از اینرو مجبور بودند یا خارهای دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان منقرض شود. پس دریافتند که بهتر است باز گردند و گرد هم آیند و آموختند که: با ز
---------------------------------------------------------------------------------------- داستانک؛ قصاب و سگ باهوش 1. داستانک،داستان کوتاه جالب، داستان های کوتاه، …داستانک،داستان،داستان من و،داستانک های زیبا،داستان کوتاه،داستانک جالب،داستانک زیبا ...داستان،داستان عاشقانه،داستان آموزنده،داستان کوتاه … داستان کوتاه - سایت تفریحی و ... داستان عاشقانه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان های کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستانک ... 2. حکایت، حکایات، حکایات جالب، حکایات آموز
زمانی كه برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فكر كردند كه نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخكوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فكر كرد: «آیا خوب است كه من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح كرد. پیشنهاد كرد ثروتش صرف جایزه‌ای برا
یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را ب
دو پیرمرد که یکی از آنها قدبلند و قوی هیکل و دیگری قدخمیده و ناتوان بود و بر عصای خود تکیه داده بود، نزد قاضی به شکایت از یکدیگر آمدند. اولی گفت: به مقدار 10 قطعه طلا به این شخص قرض دادم تا در وقت امکان به من برگرداند و اکنون توانایی ادا کردن بدهکاریش را دارد ولی تاخیر می اندازد و اینک می گوید گمان می کنم طلب تو را داده ام. حضرت قاضی! از شما تقاضا دارم وی را سوگند بده که آیا بدهکاری خودش را داده است، یا خیر. چنانچه قسم یاد کرد که من دیگر حرفی ندارم.
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد ک
شماره ششم از فصلنامه بتوان پنج بعد از غیبتی یک فصلی به چاپ رسید.
 صاحب امتیاز و مدیر مسئول: محمد بهرامیسردبیر: فرناز جوکاردبیر کاردرمانی: سوده قربانیدبیر شنوایی شناسی: فرشید رحیمیدبیر گفتار درمانی: زهرا مهرآییندبیر فیزیوتراپی: امید خشاویدبیر ارتوپدی فنی: سیاوش جدیددبیر فرهنگی: مهلا باقریدبیر سرویس خبر: معین علیخانیروابط عمومی: احمد محبوبی فرد توانبخشان
متن زیر داستان بسیار جالبی را در حوزه توسعه شخصی روایت می‌کند. اگرچه این داستان به یکی از سخنرانی‌های سوندار پیچای (Sundar Pichai) مدیرعامل فعلی شرکت گوگل (Google) نسبت داده می‌شود، اما در واقع او هیچ‌گاه این سخنرانی را نکرده است. منشاء این داستان نامعلوم است، اما مفهوم بسیار آشنایی را روایت می‌کند و از آنجا که داستان قدرتمندی است، خواندن آن می‌تواند مفید باشد. این داستان با عنوان “تئوری سوسک در توسعه شخصی” رواج یافته است!همگام با
امان ازین غم و غصه ک واس ما کلاس شده!
خودم قبلا غمو غصه خیلی تو ذهنم ویراژ میرفت ولی وقتی خواستم دوسش داشته باشم این جناب غم و غصه رو يهويي  غیب میشد!!!تا همین امسال تقریبا -بجز مواردی-کلا ناپدید شده بود اما يهويي خودشو نشون داد اما نه ب شکل گذشته بلکه این جناب کاملا نمو یافته بودن  ب شکل سردردایی که سرمو از درون سنگین میکنه!...نمیدونم چطوری توصیفش کنم.انگار یه چیزی وسط مغزم کاشتن...انگاری میخواد رشد کنه و بزنه بیرون ولی نمیتونه!!!خیلی سنگینه
دانلود تحقیق با موضوع داستان یوسف و زلیخا، در قالب word و در 70 صفحه، قابل ویرایش. توضیحات: داستان یوسف و زلیخا: قرآن داستان هایى را كه در آن ها رد پایى از مسائل عشقى و جنسى دیده مى شود، در نهایت متانت و در هاله اى از تقدس و اشارات تحقیق سرا
نمکستان » داستان کوتاه زیبا و آموزنده در مورد خوشبختی ، در ادامه این داستان زیبا را مطالعه نمایید.سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت : نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کندتمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور م
داستان راستان - مرتضی مطهری - امام باقر و مرد مسیحىداستان راستان - مرتضی مطهری - در ركاب خلیفهداستان راستان - مرتضی مطهری - مسلمان و كتابىداستان راستان - مرتضی مطهری - قافله اى كه به حج مى رفتداستان راستان - مرتضی مطهری - غذاى دسته جمعىداستان راستان - مرتضی مطهری - همسفر حجداستان راستان - مرتضی مطهری - بستن زانوى شترداستان راستان - مرتضی مطهری - خواهش دعاداستان راستان - مرتضی مطهری - مردى كه كمك خواستداستان راستان - مرتضی مطهری - رسول اكرم و دو حلقه
داستان کوتاه انسان بزرگ
خلاصه:داستان کوتاه انسان بزرگ,داستان کوتاه آموزنده,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه از بزرگان,داستان کوتاه بزرگان,داستان های کوتاه بزرگان,داستان کوتاه آموزنده از بزرگان, روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و ت...گل چت | گلناز چت | مهگل چت
تحقیق داستان یوسف و زلیخادانلود تحقیق با موضوع داستان یوسف و زلیخا، در قالب word و در 70 صفحه، قابل ویرایش. توضیحات: داستان یوسف و زلیخا: قرآن داستان هایى را كه در آن ها رد پایى از مسائل عشقى و جنسى دیده مى شود، در نهایت متانت و در هاله اى از تقدس و اشاراتآذین فایل
داستان شکلات تلخ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترسلبانش می لرزید گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر - سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟نگاهش که گره خورد در نگاهم بغضش ترکید قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا چکید روی گونه اش 
 ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
 فتوعکس
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید