منووخاله.رفتیم.کیش



جهت سفارش تبلیغات با شماره در تماس باشید (ماهانه تنها....... تومان با بازدهی عالی)

ثبت تبلیغات لینکی در سایت تنها با ...... تومان در ماه
همه چی خیلی عجیب داره پیش میره...
چن روز پیش با مهمونا همه با هم سیزده نفری رفتیم یه مسافرت کوتاه سه روزه همین اطراف... اول رفتیم ماکو، جاهای دیدنی رو دیدیم... گشتیم... بازارشم رفتیم... یه کفش بودش خیلی قشنگ بود، دیگه گفتم اینو بگیرم از اینجا... قیمت کردم گف ۵۲۰
سلام
خب ، یه مدت داره اتفاقای خوب میوفته تقریبا ولی حس نوشتن نمیاد دیگه خیلی کم ، الانم به زور ااومدم بنویسم
رفتیم خاستگاری عشقم و بعد از دو هفته جواب اوکی رو دادن (رفتیم مشاوره و اونم تایید کرد که خیلی عالیه . باشد که ایمان آورید!!!)
خلاصه چند شب پیش رفتیم خونه خاله مریم و در مورد یه سری مسائل صحبت کردیم .
صبحش هم رفتیم آزمایش دادیم و هفته آینده جواب آزمایش میاد به امید خدا .
حس نوشتن ندارم دیگه بسه خخخ
 
فعلا تا بعددلنوشته های یک نفر
بالاخره یکم وقت شد وسط این ماجراهای زیادو عجیب بنویسم اینجا... خلاصه که ما رفتیم شمال و فکو فامیلو دیدیم و فرداش پاشدیم به اتفاق داییم رفتیم سمت مشهد... خیلی گرم بود انصافا... ینی انقد گرم بود که چشام میسوختن! زیارت کردیم و گشتیم و خرید کردیم و... سوغاتی خریدن خیلی سخت بود! نه سایز کسیو میدونستیم... نه من میدونستم کی چی دوس داره و سلیقه ها چجورین... حالا هرجوری بود خریدیم.... البته فقط یه مورد رو کوچیک خریدیم واسه داداشش... قدش از چیزی که فکر میکردیم خی
  چیزی كه با تموم شدن اون جهاد فی سبیل الله ما رو محزون كرد این بود که: ما معتقد نیسیم جنگیدیم، ما معتقدیم جهاد كردیم. ما معتقدیم تو اون مسیر و تو اون سفر پشت در بهشت خوب خدا بودیم. چون ان الجهاد باب من ابواب الجنه فتح الله لخاصته ما پشت در بهشت خوب خدا رفتیم! قرارگاه فرهنگی بینات
مرحوم آقاى سید محمد تقى گلستان (مدیر روزنامه گلستان) نقل كرد كه در اوایل سن جوانى چند نفر همسال و با هم یكدل و یك جهت بودیم (نامهاى آنها را ذكر نمود و بنده فراموش كرده‏ام) دوره‏اى داشتیم هرشبى در منزل یكى از دوستان مى‏رفتیم و .
این روزا در کل در جوار حضرت بانو با صبر و تحمل برای بهبودی اوضاع میگذره... ???????? منتظرم وقت مناسب یه سری از کارا برسن... بعد ببینم چی میشه... یه جورایی سخته خب... البته با صبر کردن مشکلی ندارم ولی نسبت به این که اون باید منتظر بمونه و اینا حس بدی دارم ???? به هرحال... سعی بر اینه که بیشتر از قبل مواظب باشم... بیشتر حواسم باشه... و درمورد کارام و اینا هم همینطور... دیگه هرچی باشه باید باعث خوشحالی باشم ???????????????? یه چیز جالبی اون روز یکی از بچه ها میگف... تو نما
شب عملیات والفجر 9 بود. یكی از رزمنده ها خیلی جدی می گفت:«بچه ها هیچ می
دانستید كه من داماد صدام هستم!» جواب دادیم:«نه»، گفت:«جشن امشب به خاطر
همین پیوند ترتیب داده شده! نقل و نبات زیادی امشب قرار است سر من و شما كه
دوستانم هستید بریزد». رفتیم جلو، اتفاقاً آتش خیلی سنگین بود. به او
گفتیم:«عجب پدر زن دست و دلبازی داری!»

بسیج دانشجویی شهید رجایی بابل
با شورت معمولی نرید دریا حتماً مایو ببرید با دوستامون رفتیم دریا
دیشب رفتیم خونه یک از فامیلامون... یه دختر 4 ساله داره ...اومده جلو من میگه : " این علامت حاکم بزرگ میتی کمان "خواستم ضایع نشه زانو زدم احترام گذاشتم ...لامصب برگشتهمیگه :....تو از خودمونی ضمبه نمیخواد احترام بذاری
 
 
رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
 
کار جهان، به اهل جهان واگذاشتیم
 
چون آهوی رمیده، ز وحشت سرای شهر
 
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم
 
ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
 
این شوخ دیده را، به مسیحا گذاشتیم
 
ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس
 
«دنیا، برای مردم دنیا گذاشتیم»
 
در جستجوی یار دلازار کس نبود
 
این رسم تازه را، به جهان ما گذاشتیم
 
ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
 
بنیان زندگی، به مدارا گذ
---------------------------------------------------------------------------------------- مسافرت و داشتن قلیان مسافرتی 1. سفر نامه ی من به دبی - hellokish.com12/6/2012 · قسمت 3- روز دوم صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدیم و رفتیم پائین تو لابی كه تورلیدرمون هم اونجا یه ...All words - دیكشنری آنلاین ترجمه و ...   آذربایجان موزیک
رفتیم ختم عمو بابام منم سرمو انداختم پایین رفتم یه گوشه بشینم
دیدم خواهر اون مرحوم داره نگاهم می کنه منم سلام کردم بعدش هول کردم
گفتم ان شالله قسمت خودتون بشه
فکرکنم منو برای عروس ایندش انتخاب کرداخه تا اخر مجلس چشم ازم بر
نداشت:/
همه چیز از همه جا
   یه مدت نشسته بودیم من عکس میگرفتم دادمهرم رفت با یه مرد دیگه گرم صحبت شد ولی بعد از مدتی اومد کنارم نشست همون موقع باز شیفته اومد سمتمون رو به دادمهر گفت    -پدر توی اتاق مخصوصش منتظرتون...برای بازی..    تا اسم بازی اومد دادمهر بدرقمه اخم کرد دستمو گرفت باهم رفتیم سمت پله ها خدایا همینا رو کم داشتم اَه..اروم اروم پله ها رو طی کردیم یه راهرو خیلی باریک سمت راست قرار داشت و تنها یه در اونجا بود که نقش و نگارش از نقش اژدها بود ر
  شب ارا:    بعدازخرید به همراه بچه ها رفتیم سمت عمارت,عمارت دقیقا وسط باغ بود طوری بودکه اگه تا نزدیک عمارت نمی رفتی پیدانبود ,چون درختا پوشش داده بودن چندتا ازدرختا چندهزارساله بودن و واقعا زیبا بودن,وقتی میخواستی به عمارت برسی ازدر اصلیش باید یه راه روکه پرازسنگ ریزه بودمیرفتی بعدازاون یه راه صاف بود اگه اون راه صاف رومیرفتی میرسیدی به عمارت اگه سمت راست میرفتی میرسیدی به اسطبل,اگه سمت چپ میرفتی میرسیدی به پارکنیگها دقیقا سه ت
نیروهای چندگردان در یک پادگان گرد آمده بودند تا
برای عملیات سازماندهی شوند. تعداد افراد خیلی زیاد بود. به طوری که برای
دریافت غذا باید ساعت ها در صف می ایستادیم. من و عباس هم جزء همین نیروها
بودیم. وقت شام بود. من و عباس برای دریافت غذا رفتیم و توی صف ایستادیم.
چیزی حدود دو ساعت گذشت. حسابی خسته و گرسنه شده بودیم. چیزی به انتهای صف
نمانده بود. انتظار داشت به پایان می رسید که صدای اذان بلند شد. با شنیدن
صدای اذان، عباس رو به من کرد و گفت: «بر
خداروشکر بالاخره رفتیم حالا مرحله ی بعد! حالا مواجهیم با غول این مرحله! از قبل تقریبا میدونستم یه همچین اتفاقی میفته به احتمال زیاد... البته خوشبینانه بود خیلی که فک کنم مشکلی پیش نمیاد و نظرا مث هم میشن... به هرحال، فعلا نمیدونم چی میشه... ولی امیدوارم واسه همچین چیزایی الکی اذیت و ناراحتی و منتظر شدن و بهم خوردن یا عقب افتادن بقیه ی برنامه ها پیش نیاد... یکم ادم حرص میخوره
اممشب ی جوریم نمیدونم ته دلم خیلی ناراحتم حس میکنم ی چیزی شده یا ناراحته نمیدونم خلاصه اصلا حس خوبی ندارم دلم شور میزنه این هفته اخرین هفته ای هس ک میریم دانشکده امروز ارائه داشتن مثله همیشه عالی بودن... بعد کلاس با بچه ها رفتیم یکم تو بازار اینا گشتیم امسال اصلاااا هیچی برا خرید نیس نمیدونم چرا بضیا با اینکه میدونن از ی ح خوشت نمیاد هی میخوان اذیتت کنن
این بار از میان جاذبه‌های گردشگری ایران
سراغ غارهای بی‌نظیر سرزمین‌مان رفتیم؛ جاذبه‌ای که تعداد آن در ایران
هرچند کم نیست، ولی با این‌ وجود تعداد کسانی که با این جاذبه‌ آشنا هستند،
انگشت‌ شمارند.
کانال تلگرام اخبار مشهد+سایت اخبار مشهد
این امتحانو نشد درست حسابی بخونم... ???? هم حوصله شو نداشتم از بس چرتوپرت بود و استادش بیخود... هم فکرم کلا مشغول بود نمیتونستم تمرکز کنم... ???? از اونورم دیروز بابام اومده بود اینجا، با دوستش برا کاراش اومده بود... رفتیم ناهار اینا خوردیم ???? و اینگونه بود که نخوندم ???? نیم واحده کمه... ارزش خودکشی هم نداشت همچین... حالا ایشالا که خوب مینویسم... ببینیم چی میشه ????
از یه طرف من فکر میکردم چه خبره اومده خوی بابام... بعد دیدم نه انگار خبری نیس ????
خوابم میاد ??
 
 
 
سلام به همسر عزیزم بهترین مرد زندگیم
و سلام دوم به نینیمون فداش بشم
شنبه 23 اردیبهشت رفتیم سونوگرافی آنومالی خداروشکر همه چی خوب بود قربون دستای کوچولوت برم اینقد ورجه وورجه داشتی که مامان فدات.بابایی هم میدیدت کلی ذوق داشت خوشحالی از تو چشاش میزد بیرون.
و خبر دیگه اینکه جنسیت نینیمون مشخص شد،پسره بچمون.
گل پسرم مامان عاشقته دنیای بابایی هستی مواظب خودت باش.
دیروزم دیگه ذوق لباس داشتم رفتیم با بابایی دو تیکه لباس خریدیم انشا
دانلود تحقیق در مورد زین العابدین مراغه ای، در قالب word و در 19 صفحه، قابل ویرایش. بخشی از متن تحقیق: باری، فردای آن روز به عزم سیاحت تبریز حاضر شدیم. رفتیم تا اسب کرایه کرده حرکت کنیم . مکاری دیده، اسب خواستیم. گفت باید چهار روز شبرنگ
چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه هی سرفه میکنه و نفسش بالا نمیاد

همش داد میزند "فاضلاب,فاضلاب,فاضلاب"


ما همه نگاهمون رفت سمت دستشویی و حموم گفتیم حتما فاضلابشون زده بالا، خواستیم دربریم که یهو دیدیم شوهرش براش آب ریخت گفت بخور عزیزم!




نگو طرف داشت شوهرشو که اسمش "فاضل" بود صدا میزد که براش آب بریزه????

بدبخت غذا تو گلوش گیر کرده بود!
????????????
فان20|پست های فیسبوکی,اس ام اس,جوک,جک,جوک جدید,عاشقا
علامت تجاری همانطور که از نامش مشخص می باشد امروزه برای هر کسب و کاری که در زمینه صنعت و تولید فعالیت دارد یکی از ضروریات می باشد چون اگر شما محصولی رو تولید کنید و اگر محصول شما دارای یک سری مشخصه ها باشد که متفاوت باشد با سایر رقبا و یا مثلا یک طرح جدید و یا اختراعی باشد حتما باید شما این محصول رو به صورت مالکیت معنوی به ثبت برسانید مالیکت معنوی چیست؟مالکیت معنوی شامل این می شود که شما مالک معنوی آن محصول می باشید و در هیچ جای دنیا کسی دیگر ن
..دسلام و صد سلام ب دوستای عزیزم.امیدوارم خوب و سلامت باشید و خوشال.داشتم فک میکردم الان ک منتظر شاگردمم ک بیاد و دیر کرده.اگه نیاد میتونم کلی ب کارام برسم.پس باید صبر کنم.هوا سرد شده و منم ک کلا عشق هوای خنک و بارون و از این جور چیزام.اینروزا یکم تنبلی کردم.اما دیگه قول دادم تنبلی نکنم.راستی دیشبم با عمه شاگردم رفتیم پیاده روی تو هوای خنک انقده حال داد.جاتون خالی.خلاصه که فک کنم شاگردم داره میاد.من برم.کاری ندارین؟فلننننننMARYAM HASHEMI
دانلود تحقیق در مورد زین العابدین مراغه ای، در قالب word و در 19 صفحه، قابل ویرایش. بخشی از متن تحقیق: باری، فردای آن روز به عزم سیاحت تبریز حاضر شدیم. رفتیم تا اسب کرایه کرده حرکت کنیم . مکاری دیده، اسب خواستیم. گفت باید چهار روز nedadlf
سلامانقده دلم پف فیل با کچاپ ازونا تو سینما میفروشن میخواد که خدا بدونه. انقده دلم شیرینی های خوشمزه فرانسوی اکلر رو میخواد که خدا بدونه. انقده دلم خوشگذرونی میخواد که خدا بدونه. عوضش نشستم تو کافه و با دستم پلک پایینم رو تکون میدم و مسخره بازی میکنم. دیروز رفتم باشگاه. وزنم تو عید تکون نخورده. اما یه اتفاق خوب افتاده. عضلاتم نسبت به اسفند بیشتر شده و چربیم کمتر. شاید بخاطر مصرف بیشتر مرغ و تخم مرغه.بعدش اومدم کافه و کلی مشتری داشتیم. الهه ز
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام. به ما در كانون فرهنگی موعود قرآن شهرضا خیلی خوش می گزرد.در كانون كلاسهای بسیار آموزنده ایی برای ما برگزار میشود مثل همین كلاس قرآن.
آن هم با جوایز بسیار نفیس كه در كمد جوایز قرار دارد. مربی قرآن ما هم خیلی خوش اخلاق است و مدام در كلاس قرآن مطالب طنز و خنده داری می گوید. من كه از كلاسهای این مجموعه آموزشی راضی هستم. امروز هم یكی از دوستانم را به كلاس قرآن دعوت كردم.تازه،‌ اردویی هم در پیش داریم با بچه های این كانون
این بار از میان جاذبه‌های گردشگری ایران
سراغ غارهای بی‌نظیر سرزمین‌مان رفتیم؛ جاذبه‌ای که تعداد آن در ایران
هرچند کم نیست، ولی با این‌ وجود تعداد کسانی که با این جاذبه‌ آشنا هستند،
انگشت‌ شمارند.
بانک اطلاعات مشهد و خراسان،بانک مشاغل مشهد و خراسان رضوی-بانک موبایل مشهد-بانک موبایل تهران-شماره موبایل مشاغل مشهد و تهران
بعد از جلسه و مختصر پذیرایی که کردن، تک به تک رفتیم دراتاق تقسیم... من نفر شیشم یا هفتم بودم که رفتم داخل... بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، پروندم را بررسی کردن... با خودمم حرف زدند... معلوم بود که منو از بابام بهتر میشناسند... اصلا بذارین یه تیکه از گفتگومون را با سردار خ.خ نقل کنم:
 
سردار: ماشالله پرونده پر و پیمونی هم دارین... لبنان و سوریه و عراق و افغانستان و آلمان و عربستان و امارات و ... شمال و جنوب و شرق و غرب و... پرونده های خوبی هم داشتید
رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »جهت مشاهده خاطراتی دیگه به ادامه مطلب به ادامه مطلب مراجعه کنید. همسنگر شهدا
من و خانواده عزیزم در کردستان سنندج پارک آبیدر . عید نوروز 93موقعی که رفتیم عید نوروز 93 بود . بارون میومد . هوا خنکِ مَلَس بود . از اونجا کلِ سنندج یکجا معلوم بود . سعی کردم لِنز دوربین رو طوری تنظیم کنم که کل سنندج تواین عکس بیفته .زنده باد همه کردهای باغیرت
مهندس فرهنگ
صبح یکی از روزها با هم به" #کاباره پل کارون "رفتیم . به محض ورود، نگاهش به گارسون جدیدی افتاد که سر به زیر، پشت قسمت فروش قرار گرفته بود . با تعجب گفت: این کیه؟ تا حالا اینجا ندیده بودمش؟! در ظاهر، زن بسیار  باحیائی بود. اما مجبور شده بود بدون حجاب به این کار مشغول شود . شاهرخ جلوی میز رفت و گفت :همشیره تا حالا ندیده بودمت،تازه اومدی اینجا ؟! زن خیلی آهسته گفت: بله، من از امروز اومدم . شاهرخ دوباره  پرسید : اسمت چیه؟ قبلا چیکاره بودی؟ادامه این د
سلام سال نوتون مبارکامیدوارم سال 1396 از آغاز تا به انتها سرشار از اوقات خیر و پر از خوشحالی و خنده براتون باشهامسال برای اولین بار با ماشین خودم همراه پسرم به مسافرت رفتیمبیست و هشتم حرکت کردیم به سمت مشهد و یک روز شاندیز یک روز هم موجهای خروشان و روز آخر هم که ساعت تحویل بود در حرم مطهر امام رضا بودیم جای همتون خالی خیلی لحظات معنوی و پر شوری بودتا بعد...
کشاورزی روز سیزده به در من و پسرم
دیشبم نشد بخوابم درست حسابی ???? حسابی گرفتاری درست شده هااا ????
تا چهار پنج صبح نشستیم تو اتاق تی وی، یا یکی از ورودیا... همون که رو هوا فهمیده بودم کیو میخواد... کلللللی حرف زدیم... مهم بود! لازم بود بهش بگم بعضی چیزارو... دوس نداشتم اشتباه کنه یا اذیت شه بعدا ???? ایشالا هم که به خوبی پیش میره... منم هرچقد بشه کمکش میکنم... پسر خیلی خوبیه، ولی خب... بی تجربه اس دیگه... نمیدونه چی کار باید بکنه... خیلی خوب شد که احساس راحتی میکنه حالا... ????
بابام امروز واسه ه
دانشجوی کارشناسی بودم رییس دانشگه منو به عنوان نماینده دانشجویان
فرستاد سرکلاس ارشدای یه دانشگاه دیگه که اگر استادشون (که تازه از
روسیه اومده بود)موافقت کردن بیان برای سمینار دانشگاه ما یکی از
مسیولین خانوم هم همراهم بودن با کلی زحمت مجوز گرفتن و با کلی احترام
رفتیم سر کلاس من رفتم ته کلاس نشستم مودب .دستم رفت روی گوشیم اهنگ
نمره بیست کلاسو نمیخوام باصدای بلند پخش میشد .گوشیمم هنگ کرده بود
استاد هاج واج مونده بود که چه خبر حدود 22دانشجوهم ز
عکس آقای خامنه ای

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

برای ورود به کانال الگرام ما کلیک کنید